تبليغاتX
مترسک فیلسوف
خرمگس خرفت: گریه نکن دیگه. نوشته ها و اسمتو میتونن بدزدن. تخیلتو نههههههههههههههههههههه.......... بیا گرم شو. واست سوپ درست میکنیم. ببین چقدر لاغر و مردنی شدی. چقدر میلرزی. اون لعنتیا باهات چیکار کردن؟ میشه هی نپرسی " قول میدین اذیتم نکنین؟ " آره عزیزم. قربونت بشم. تموم شد. آوارگی و تنهایی تموم شد. یه عالمه حشره ازت دفاع میکنن. هیشکی حق نداره اذیتت کنه. ما نمیذاریم. بنویس.......... زنده بمون. میدونستی! تو تنها وبلاگ نویسی هستی که چند میلیار بادی گارد داره. چند میلیارد حشره...فقط بنویس............ سایتمون که آماده شد٬ همه جمع میشیم. از اولین مترسک تا رویا و آناهیتا. اونوقت بدون ترس دزدی٬ نوشته های اصلیمونو میذاریم و حسابی میترکونیم. ارباب تن لشمون٬ احمد خان رحیمی٬ میخواد زن بگیره. باید جورشو بکشیم و هی بنویسیم و تو سایتمون تبلیغ بذاریم و پول در بیاریم. نباید به زن ارباب سخت بگذره. میفهمی که؟

مترسک فیلسوف: فقط بذار تو بغلت٬ یه دل سیر گریه کنم.......... مگه من چیکار کرده بودم که کلبه ی کوچیکمو رو سرم خراب کردن؟!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | لینک به این مطلب
(دنيای مسخره ايه...)

( دنیای خوشگلیه...

( دنیای خوشگلیه......

 

(دنیای مسخره ایه...)

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
تنها یگانه واقعیه_ میتونم لمسش کنم
۲۲۳- قله نزدیک بود. سی مرغ پرواز میکردند...به تجلی سیمرغ. عقاب من سیزدهمی بود.ایستاد! عقاب سیاه من! ایستاد و ایستاد و ایستاد..."عقاب! بیست و نه مرغ بی تو فانی اند...جاودانگی را از ما مگیر"...(خیلی آروم زیر گوشم گفت:" ببین مترسک! عاشق شدم.عاشق اون مرغ سفیده...همون که روزی یه تخم میذاره...عاشق شدم مترسک. میفهمی؟ همون مرغ سفیده.که روزی یه تخم میذاره.میفهمی؟"...) چرا یه تخم؟ پس چندتا؟...سه تا...چرا سه تا؟ پس چند تا؟ دو تا...چرا دو تا؟...

۲۲۴- سارا باقری!...رفتیم کافی شاپ.کافی گلاسه سفارش دادی. بلد نبودم بخورم.گفتم:دلستر...اونم خوردی.چه شکموی خوشگلی!...خیابون پورسینا٬ سیگار میکشیدی...با تیرکمون...با یه چشم بسته(یعنی سارا چشمک میزنه؟)...نشونه گرفتی...و تنها عقاب آسمون مزرعه...شاعر قاتل!...پریسا پرهاشو برد.واسه بالش شب زفاف.فیفی گوشت و خون میخواست. با پیک فرستادم جردن(نوش جون ملوسک...واقعا سگ گرگ عجیبیه) زن همسایه مون با پاهاش فرار کرد( نیمه شب. مخلوط عصاره ی پای عقاب و سفیده ی تخم کرکس...آروم رنگش کن.طوری که سرخیش مشخص نشه:۲۰۶مان ۲۰۶ سال مکانیک نبیند.آمین! بترکه چشم حسود.ایشالا...) عقاب من...عقاب بیچاره ی من٬ از ترس...خراب کرده بود.رید به دنیاتون.جوهر موندگاریه.باهاش نوشتم:"دیشب یه بسته تیغ خریدم.نشد...باید ریشمو بزنم.شاید امشب..."

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۲۲۰- چرا مترسک شدم؟ مامان و بابام بچه نمیخواستن. یه شب مامانم بجای قرص ضد بارداری٬ دیازپام ده میلی خورد...بابام که دید مامانم خوابه٬ بهش خیانت کرد...نه ماه بعد من و داداشم بدنیا اومدیم. من مردم و داداشم زنده موند...حقم بود مترسک بشم٬ یا نه؟

۲۲۱- جاسیگاری خوشگلیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...جاسیگاری ملوسیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون..."سیگارمو کجا قایم کردی؟" جاسیگاری خوشگلیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...جاسیگاری ملوسیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...

۲۲۲- پریسا فریاد میکشید:"از هر نوع یه دونه" انبار خونشون پره از سیبهای بزرگ و کوچیک٬ سرخ و سبز. دیشب زنگ زد:" بیا خونمون. کلکسیونم تکمیل شد. سیگار و قهوه یادت نره! " پسر عمو رجبش یه سیب بزرگ از ژاپن فرستاده بود. "بخور مترسک! شروع کن. باید همشون رو بخوری. به احترام مامان بزرگ حوا! تو پسری! مردی! نری! مذکری!...بخورشون! " واسه خاطر یه سیب ممنوعه٬ باید سیصد و پنجاه کیلو سیب بخورم؟...چقدر دلم گلابی میخواد٬ گلابی گندیده...عق زدم...بالا آوردم...یه دنیا آدم...یه عالمه مو٬ سینه٬ باسن٬ مانتو٬ ماتیک٬ کرم٬ روسری...یه عالمه پریسا...زن!

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به علی حجتی که گفت:عاشقان را باهم قراری نیست...چرا که عشق بیقراریست
۲۱۹ـ وسایلو جمع کن! از اینجا میریم. پاشو زن! پاشو! پسر صابخونه هست که هست.اصلا پسر شاه...بی ناموس عوضی!...کفتر باز مافنگی!...بذار بشنون! به درک... به قبرت نور بباره غلامرضا : "رحیم! زن خوشگل دردسر داره٬ خر نشو! " باید بریم.معطل نکن...روستا؟ که پسر کدخدا و اون ممد رضای مادر...بفهم سکینه! خوشگلی...همون پارسال که اون پسره ی قرتی بهت گفت:" حیف تو نیست ژیگولی..." باید میمردی. سریعتر...یالله!...یه کار پیدا کردم. با جای خواب...میریم باغ وحش...

 

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
آدم برفی
۲۱۷- دماغ آدم برفیه رو برداشتیم. مینا جراح بود و من کمک جراح. آخه خیلی بزرگ بود. بزرگترین هویجی که توی عمرمون میدیدیم. باید کوتاه و خوش فرم میشد. یه خورده شو من خوردم...یه خورده شو مینا...یه خورده شو من خوردم...یه خورده شو مینا...من..مینا..من..مینا..من..خدایا! تموم شد...شب خواستگاری چشمک زدـ( کلی چشم جراحی کردیم:هلوهای آبدار سرخ...) یه آدم برفی دیدم مغز داشت:یه عالمه خاکستر سیگار(وینستون)...چرا واسه آدم برفیها قلب نمیذارن؟ یه سیب سرخ خوشگل..مثلا...

۲۱۸-خیلی وقت قبل.گمونم سیزده سال پیش.جیرفت برف اومد( واسه اولین و شاید آخرین بار) پسر خاله مجیدم یه آدم برفی ساخت و گذاشت توی فریزر.باهاش حرف میزد. امروز ظهر: دختر خاله مینا زنگ زد:" سلام پسر خاله مترسک! برق جیرفت و کرمون قطع شده...دو روز و نصفه که اینجا خاموشیه.کلی گوشت و خوراکی فاسد شده...وای٬ یادم رفت بگم!مجید نیست. یعنی گمشده...مامانم گفت ازت بپرسم٬ نیومده پیش تو؟...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
پرانتز باز: زندگی...پرانتز بسته...اونور پرانتز چه خبره؟
۲۱۶-(.......( عروسک دختر همسایه مون..)..(محدثه.)(الهه...)..(زن همسایه مون.....)...(بهم زنگ میزد و هیچ وقت اسمشو نگفت...)...(آرزو..)..(بهارنارنج...)..............(پریسا..)..(شهین.)(مریم)(رخساره....(؟...........شاید یه روز٬ جای این علامت سئوال٬ یکی بشینه و تا آخرش باهام بمونه٬ تا اونجا که پرانتز زندگی مترسک فیلسوف بسته میشه...کات! خوشبحال عمو اسماعیلم: (.....(زن عمو سکینه.......) لطفا! یکی عاشقم باشه..یکی باهام بیاد روستا(جایی که هیشکی نیست)یه کلبه ی قشنگ.دوتا سگ بزرگ.کتاب.فیلم.نوشتن.نوشتن.نوشتن...رودخونه.گوربابای روزگار.بیهودگی ماندن...بودن.رفتن...زن عمو سکینه! تبریک میگم:(.........(عمو اسماعیل)...(ماشاالله بهروزی.......... خسته شدم هی به دخترای مردم پیشنهاد دادم...یکی بهم پیشنهاد ازدواج بده!...سخت نگیرید دوستان! من دخترم!
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۲۱۴- یکی گفت:"چرا تو٬ میباشد را نمینویسی:می باشد؟ چرا حریم کلمات را حفظ نمیکنی؟ " چی گفتم؟ درست یادم نیست. یه چیز اینجوری: " ببین رفیق! توی دنیای ما مترسکها٬ می ها عاشقند و باشدها معشوق. نمیتونم دوری اینها رو ببینم. من که به وصال یار نرسیدم٬ بذار می های من٬ ماضیها٬ مضارعها و مستقبلها رو بغل کنن و از زندگیشون لذت ببرن...ترجیح میدادم بجای مترسک فیلسوف٬ می فعل خواهمت بودم. یه می خوشبخت...یه می ساده...به همین سادگی:میخواهمت...میخواهمت..میخوامت...

۲۱۵-رابرت خره٬ هر گاه کلمه ی منحوس ویسکی را میبیند٬ مست میشود(حتی با دیدن بطری خالی ویسکی..." او از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ مترسک فیلسوف است. آهای رابرت! میدانم حسابی مست شده ای و اگر یکبار دیگر بنویسم "ویسکی" مست تر میشوی و بالا میآوری...کافیست سه بار دیگر بنویسم ویسکی٬ تا رابرت خره در اوج مستی بمیرد و حرام شود.با هم فریاد میزنیم:ویسکی.ویس..کی. بمیر رابرت کافر! و.ی.س.ک.ی. اینهمه نوشته اند:زندگی.عشق.دیوانگی.اما تو...(نگران رابرت نباش! خیلی بیسواده.فکر میکنه ویسکی رو با ص مینویسن:ویصکی(گمونم٬ یه خورده مست شد...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۲۱۱- سوباسا یه فوتبالیست تیتیش مامانی بچه سوسول بود(بورژوای کثیف)عاشق نبوغ کاکرو شدم.کاش! ایشی زاکی هافبک وسط تیم کاکرو بود...همشون توی هیروشیما مردن! بمب اتم لعنتی...

۲۱۲- ماهی کوچولو به خودش میگفت:"وای! اینجه که تاریکه! کسی نمیبینه...پر از آبه...کسی که نمیفهمه" زیرزیرکی خندید و با خیال راحت...ببخشید:شاشید...ماهی کوچولو شاشید! شاشید...تا اینکه آقای کوسه با عصبانیت داد کشید:"کی اینجا خرابکاری کرده...اه..اه..چه بوی بدییییییییییییییییییی...و ماهی کوچولو رو خورد "...درسته دوستان...همیشه گندش در میاد...

۲۱۳-کی رو بکشم.آقای غیرت یه گلوله داشت و با خودش میگفت:"کی رو بکشم؟...خودم؟! اون زنیکه ی هرزه..؟!...یا مرتیکه ی عوضی بیشرف...رو؟!... کی رو بکشم؟"...همسایه ها صدای گلوله را شنیدند.چیزی شبیه:"ترق"...آقای غیرت میگفت:"آخیش! بالاخره کشتمش..."

 

 

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۲۰۹-نشستیم کنار اتوبان. ساعت دو نیم شب...خلوت بود.طالب گفت:"اولین  ماشین که رد شد٫ تعبیر و تفسیر و فال آینده ی من٬ دومی از حسین و سومی از مترسک٬ قبول؟ " قبول کردیم.پراید مشکی(اولی)٬سیلوی سفید(دومی).چند دقیقه گذشت...گذشت...گذشت.آمبولانس کهنه ی بیمارستان میلاد."نکنه یکی رگشو زده؟ نکنه تصادفیه؟...اهان! یکی درد داره.آخه میخواد مامان بشه.وای! دوقلو٬ یه جفت دوقلوی تپل مپل مامانی..." مادر و یکی از بچه ها...متاسفیم..."دختره ی جنده! پدر بچه ها کیه؟ کیه کثافت؟..." 

۲۱۰-زل زده بود به حوض.یه هزار تومنی سبز...روی فواره...خیس خیس...بالا میرفت و پایین میومد.میخواست برسه به آسمون.عینهو فوراره...مامور پارک که فواره رو خاموش کرد٬پاچه هاشو بالا کشید و رفت وسط حوض.روی سوراخ لوله ی فواره٬یه هزاری خیس...برش داشت.گوشه نداشت!! گوشه ی گمشده٬ هزاری نداشت٬ یا هزاریه گوشه نداشت؟مامور پارک داد کشید:"بیا بیرون احمق! جوونا سر کارت گذاشتن"

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۲۰۵-مامان! دیشب تو و بابا چتون بود٬ مثل دیوونه ها آخ و واخ میکردین؟

۲۰۶-نمیشه مثل سابق تکیه کرد به پژو ۲۰۶ های قرمز و عکس گرفت. دزدگیرهای مسخره! دزدگیرهای پست مدرن مسخره! به خدا من دزد نیستم... فقط میخواستم عکس بگیرم. آره! مرض دارم...با همین چاقو پنج تا ۲۰۶ قرمز رو خط خطی کردم...لعنت به همشون!

۲۰۷-روزی یه بسته سیگار میکشم.فکر کنم به زودی سرطان ریه بگیرم و تیک ـ تاک!... فاتحه!... بهتر از مردن در راه عشق توست٬ معشوقه ی لجن من! معشوقه ی بی وفای گه! معشوقه ی هرزه ی من! عزیزم! آخ که چقدر لبریز تو ام...اولین سیگار رو به عشق تو روشن کردم. وینستون عقابی.کویر کرمان.نیمه شب...آسمان پر ستاره ی کویر...

۲۰۸- سه تا شش بار و شش تا سه بار٬ پشت سر هم بالا آوردم. مادرم سرطان سینه داشت. "مامان! خیلی سینه هاتو گاز میگرفتم؟ "

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۲۰۴- چهار دیوار به هم رسیدند و چهار دیواری شدند(چار دیواری) یکیشان گفت:" چار دیواری درب(در) میخواد٬ مگه نه؟ " اون٬ افسرده ترین دیوارها بود. دیوار دوم گفت:" بهتره خودکشی کنیم" اون٬ عاقلترین دیوارها بود. دیوار سوم گفت:" من میرم بالای شما٬ هم صاحب سقف میشیم٬ هم...جای من یه در بزرگه.خیلی خیلی بزرگ..." اون٬ عاشقترین دیوارها بود. دیوار چهارم گفت:"چرا تو بری بالا؟ " دیوار چهارم٬ آدمترین دیوارها بود. چرا تو بری بالا؟ (زندگی!....شروع شد. لعنت به مترسک فیلسوف ) چرا تو بری بالا؟ چرا تو بری بالا؟...هان؟
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
هه هه هه...
۲۰۱- میرم روستا.فیلم میبینم.کتاب میخونم. مینویسم...چنار میکارم.آخه سالها بعد چنارم کهنسال میشه و یکی زیر سایه اش میشینه و به رفیقش میگه:" این چنار رو یه مترسک فیلسوف کاشت. که قرار بود بیاد روستا٬ فیلم ببینه٬ کتاب بخونه و چنار بکاره.بدبخت٬ به آرزوش نرسید...توی خوابگاه٬ با رویای روستا و کلبه و چنار...خودشو کشت! "

۲۰۲-اولین بار کی عاشق شدم؟...سه سالم بود.عاشق عروسک دختر همسایه مون....عروسی کرد و رفت زاهدان. یک از دختر همسایه مون بپرسه:"عروسکت کجاست؟ با خودت بردیش زاهدان؟...همون که بهش میگفتی ستاره...خیلی بهش بر میخورد.طفلکی! اسم واقعیش پریسا بود...دست چپش شل بود. نکنه گمش کردی؟!..."

۲۰۳- میلیاردها مدل. نقاش نشسته است٬ کمی آنطرفتر. هر کی یه شکل ایستاده.میلیاردها فیگور.نقاش میکشد. "مترسک ایستاده است". پشت به نقاش. کسی چه میدونه! شاید گریه میکنه... یا میخنده؟ شاید داره یه طرح از نقاش میکشه؟ اون یه آینه جیبی قرمز داره...نکنه داره بالا میاره؟...به درک!!! بخندید:...هه هه هه هه ... باید خمیازه بکشم.چرا؟ نمیتونم یه جا بمونم.میخوام فرار کنم...کی پایه است؟

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
آخ...آخ...آخ...آخ...
۲۰۰- یه دختر بیست و چند ساله.بعضی وقتها میومد خونمون. به مادرم کمک میکرد و پول میگرفت...دیشب٬ خواهرم زنگ زد:" احمد! یه خبر دست اول! امروز فهمیدم! رخساره سینه نداره..." خواهرم خندید. اون قهقهه میزد.رخساره! همون که...رخساره سینه نداره... " نخند مسخره! اونا اسباب بازی شهوت حیوونی یه مرده...یه شب...نناز کثافت!..." رخساره! باید برگردم کرمون.تو با شکوهترین زن دنیای مترسکی...به خدا ترحم نیست...انگاری عاشقت شدم.دست نخورده ای.مثل من.ببخش! دست خودم نیست.آره! مرد که گریه نمیکنه...شاملو :" پستانهایت کندوی کوهستانهاست"...قصه نمیگم....کاش قصه بود...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۹۹-آقای "مبل" عاشق خانوم "صندلی ماشین"....آقای "صندلی الکتریکی" عاشق خانوم "زین دوچرخه"....

آقای "صندلی اتوبوس" عاشق خانوم "نیمکت پارک"....آقای "چهارپایه" عاشق خانوم " صندلی آرایشگاه"....

آقای"صندلی آقای رییس" به یک نقطه ی دوردست مینگریست.خورشید غروب میکرد و باران نم نم میبارید...((مزخرف بود؟ مهم نیست...))

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
1000_شیدا...تنها نمیر
۱۹۶- صاحب عزا کی بود؟شوهر متوفی؟ برادر متوفی؟ دختر متوفی؟ دختر خاله متوفی؟مردان شهر؟...فاحشه ی پیر شهر ما مرد.

۱۹۷-آقای رییس جمهور! به تونی بلر بگو کت و شلوارها را برگرداند(بر تن ملوانانشان پوشاندیم)آقای رییس جمهور! به مادرم گفته ام٬ روی قبرم بنویسند:"انرژی هسته ای حق مسلم ماست" آقای رییس جمهور!..."بشین کنار مترسک٬ گور بابای جرج بوش(عمو جرجی)...گریه میکنیم.راه میریم.داد میزنیم...منو ببوس آقای رییس جمهور.دلم گرفته..."ببخشید! دود سیگار اذیتتون میکنه؟

۱۹۸-قاطی کردم.خب یکی بیاد منو ببره تیمارستان...هر کی بیاد جلو گازش میگیرم...یه خورده سیانور بفرستید خوابگاه...خدا؟ اون میتونه بیاد....هنوز دوستش دارم.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
تب دارم
۱۹۰- این آخر عمریه چقدر دوست دارم به همه سلام کنم:"سلام..."

۱۹۱-دیشب خواب آقا محمد خان قاجار رو دیدم...وسط یه عالمه حوری.

۱۹۲-عید رفتم بندرعباس. چند تا ماهیگیر گدایی میکردن."خلیج عربی لجن.خلیج عربی عوضی.خلیج گه.خلیج تا ابد عربی.خلیج مسخره" جسد یه ماهیگیر روی امواج(نه! ماهیگیر نبود...یه پسره شنا میکرد.میخواست بره دبی؟ نه! میرفت تنب بزرگ...

۱۹۳- این پسره که منو نشون میده و میگه:"این پسره کیه؟"٬ کیه عوضی؟به کدوم ما خیانت کردی؟ من یا اون؟

۱۹۴- اسهال شدم.بس که شله زرد نذری خوردم. مخم گوزیده...ولی هنوز معتقدم:"با دیازپام ۱۰ میلی نمیشه خودکشی کرد.این خودکشی لعنتی هم شده کلاس روشنفکری.خدایا! به دادم نرسی...مامانم مامان بزرگمو حامله است.بابای لعنتی! دیگه حق نداری با مامانم سکس کنی! اصلا واسه چی؟ چرا؟ شلوارتو بکش بالا ! باتوام! آهای روزگار! شلوارتو بکش بالا(راستی چرا همه فکر میکنن میفهمن؟) میو میو میو میو...یکی اینورا یه ماده سگ ندیده؟

۱۹۵- دوست دارم مارادونا واسم فاتحه بخونه. از همتون متنفرم.فقط مارادونا.باید بدونم یه آرژانتینی چطور حمد و توحید میخونه...هان؟

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
ببخشيد طولانيه...زندگيمه
۱۸۹- اواخر اسفند: زنگ زدم خوابگاه دختران(داشتم ديوونه ميشدم.يكي بايد ميفهميد) خيليها فحش ميدادند(مزاحم عوضي!) شهين باهام حرف زد(ساعتها) اون خيلي...ميشد ديوونه وار بهش وابسته شد. ديشب دوباره زنگ زدم.بايد باهاش حرف ميزدم.بايد...دوستش گفت:"رفته حموم" نيم ساعت بعد:"رفته بيرون.ديگه زنگ نزن.بچه ها خوابن" لحن صداشو حس كردم:آره بيچاره ي بدبخت٬ شهين توي اتاقه و حوصله ي... شايد اگر مسعود نبود...مسعود بهم گفت:"احمق! اون و دوستاش گذاشتنت سر كار. شدي مضحكه٬ مسخره! تو چرا اينقدر خري؟ داره به ريشت ميخنده!" مسعود گفت:داره به ريشت ميخنده.شدي سوژه ي خنده ي خوابگاه دخترا...مريم ۱۸ ساله ۱۹ ساله شد. همون فاحشه ي ۱۰۰۰۰ توماني.خونشون ميدون اعدامه.جنوب جنوب شهر. ميخوام بهش پيشنهاد ازدواج بدم. "مريم كوچولو! به ريشم نخند. باهام حرف بزن! واست يه عالمه مترسك ميسازم. با هزاريهاي سبز. هزاران هزار٬ هزاري سبز. بعد به ريش آدمهايي كه هزاريها( بدن كاغذي مترسكهايمان) را ميدزدند٬ ميخنديم."مريم! خانومه رو ببين! ميخواد اون هزاري رو بدزده. آهاي خانوم! اگر اون هزاري نباشه٬ مترسك نميتونه بشاشه. از بالاتر بردار...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
ش ه ی ن...بخاطر او
به احترام اشکهایت(مریم ۱۸ ساله).......به احترام آن شب با شکوه

 

این وبلاگ تعطیل است...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۸۶-(پارک ملت) آدامس چسپیده بود پشت شلوار فلسفه دان بزرگ ایران.کنده نمیشد.پیراهن استاد کوتاه بود و آدامس را نمیپوشاند. آبروی استاد٬ بر لبه ی انهدام میلغزید.. سیستمهای فلسفی قادر به حل این مسئله نبودند. استاد٬ به یاس فلسفی...که ناگهان! ناگهان آدامس بزرگ شد و استاد را بلعید. بزرگتر شد و پارک رابلعید.شهر رابلعید٬ایران را بلعید.جهان را بلعید.کهکشان را بلعید.منظومه را بلعید.وجود را...آدامسی که در دهان مترسک فیلسوف بالا و پایین میرفت(آدامس جویدن مترسک خیلی دیدنیه)

۱۸۷-آقای پستچی! منو اشتباهی آوردی دنیا.مگه پشت بسته رو نخوندی؟ آهای٬ با تو ام! منو اشتباهی آوردی دنیا...زبون اینها رو نمیفهمم! آهان! زودتر میگفتی...پستخونه ای که پستچی اش بیسواد است و زمینی که آدمهایش خیلی خیلی باسوادند...هه هه هه!

۱۸۸- بچه که بودم٬ چتر کهنه ی پدر بزرگ را میدزدیدم و خیابان اصلی شهر شده بود بازار درامدم:"چتر! چتر اجاره میدیم..." بارون که شدید میشد٬ بیچاره هایی که غافلگیر شده بودند٬ خودشان را زیر چتر میکشیدند و مقصد را میگفتند و میرساندمشان...خیس خیس:"بزرگ که شدم٬ بزرگترین کارخانه ی چتر سازی جهان را..." خشکسالی رویاهایم را خراب کرد.پدربزرگ مرد.چتر را دزدیدند.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۸۴- دیروز با فیفی حرف زدم. سلام که کردم گفت:" بفرمایید"... گفتم:" میدونید خانوم! من عاشق شما شدم...اسمتون فیفیه؟" خندید. "شما عاشق چی من شدید؟"...گفتم:" چند روز پیش سرتون رو ۹۰ درجه به چپ چرخوندید. تو زاویه ی ۳۷ درجه٬ عاشق چشاتون شدم!...پژو ۲۰۶ هم بی تاثیر نبود" کلی خندید. کلی خندید. بهش گفتم که میدونم اون خیلی سوسوله و من خیلی احمقم٬ ولی:" میشه برای یه بار با ۲۰۶ قرمزتون دور میدون انقلاب بچرخیم" فیفی من خندید...خندید و به افتخار پایان یک رابطه ی انسانی مسخره٬ چهار بار بوق زد. بوقهایی که مال من بودند. مال خود خودم. کاش اسمشو پرسیده بودم.(یکی منو دوست داشته باشه...لطفا!)

۱۸۵-کسی از ظلم نمیگه. همه میگویند:"کسی از ظلم نمیگه"...مترسک فیلسوف معتقده:" چرا همه میگویند: کسی از ظلم نمیگه و کسی از ظلم نمیگه؟" مترسک میخواد به اینهمه تناقض بخنده. از کنار کافه گودو رد شدم.دختره به پسره میگفت:"آرش! چرا کسی از ظلم نمیگه؟" پسره که زل زده بود به سینه های دختره٬ گفت:"هان؟ چی؟...هااااااان!"

خدایا! کمکم کن...در دنیایی که فقط فئودر داستایفسکی نابغه نیست! دنیای ادا و اطوار. دنیای... این روزها آرزوی مرگ میکنم! کمکم کن... 

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به مسعود ده نمکی...اخراجی
۱۸۲- "مترسک بلورین" برای یک عمر آنگونه زیستن و یک لحظه اینگونه
آموختن(چی گفتم!!) به مسعود ده نمکی (اوسا) اهدا میشود. گور بابای جایزه های بیخاصیت داورهای نا داور جشنواره ی بی جشن واره ی فجر.! گفت:"مسعود ده نمکی یک امل متحجر..." اون نابغه است. چشم حسود کور(نمیتونید ببینید؟): مترسک فیلسوف جواب داد!!.......این جایزه هر۴۷۴۱۵۶۵۲۵۵ سال٬با داوری ۱۰۰۰ مترسک فیلسوف...چی شد؟

۱۸۳- اون کدوم بازیه:"وقتی به قطعه ی اول ضربه میزنی٬ میفته روی دومی و قطعه ی دوم میفته روی سومی و قطعه ی سوم میفته روی..." من قطعه ی ۸۸ همان بازی هستم..بین من و ۸۹ کلی فاصله است.با توام قطعه ی ۱۳۸۵!! با توام قطعه ی ۲۵۵۵!...- اون کدوم بازیه:"وقتی به قطعه ی اول ضربه میزنی٬ میفته روی دومی و قطعه ی دوم میفته روی سومی و قطعه ی سوم میفته روی..." من قطعه ی ۸۸ همان بازی هستم..بین من و ۸۹ کلی فاصله است.با توام قطعه ی ۱۳۸۵!! با توام قطعه ی ۲۵۵۵!...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۸۰- منجی به بند کشیده شد. (باید کسی منجی منجی میشد) و...و آن منجی(که باید منجی منجی میشد) در بند بود. همیشه منجی دیگری لازم است...آن منجی نیز به بند بود. واقعه اتفاق افتاد. قوم در انتظار منجی لحظه شماری میکرد...قوم نابود شد.منجیان اسیر! در انتظار منجی... واقعه بندها را گشود.

۱۸۱- مترسک خواهم ماند. پريسا آدم است. بهارنارنج: شيطان. حمید خداست. خداي لعنتي شورشگر ديوانه. لعنتي آشغال. نابغه ي بيشعوري كه زمين و زمان را به فحش گرفته و... حميد تنها بود. خدا تنها بود.(( دوستش دارم.اونقدر بالاست كه حالمو بهم ميزنه. آهاي حميد لجن! بيا پايين٬ كنار من و پريسا و بهار نارنج. بيا با هم گريه كنيم. بخون" يه حاجي بود يه گربه داشت٬ گربه شو خيلي دوست ميداشت..." بيا پايين كثافت گه...بيا تو بغل مترسك به ريش آدم و شيطون بخنديم( ميتوني تو بغلم گريه كني) بخاطر قله ۵۹ثانيه نفهم! يك ثانيه بمير...متولد شو حميد(خودم ميشم مامانت)

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
جمکران بودم(به یاد یک دوست:محمد عبدیان)
۱۷۷- ساعت۱۲. نیمه شب. مسجد جمکران.قم.از کافی نت برمیگشتم. مسعود گفت:"بریم جمکران" ما هم که رفتنمان خوب است و بله گفتنمان خوبتر:"برویم مسعود جان.برویم." ساعت ۲ بامداد. جمکران.قم...اینجا چقدر ساده و عجیبه.انگار یه مامان بزرگ مهربون٬قصه میگه.حیف! فردا! دوباره! تعبیر و تفسیر و نیچه و کفشهای پاشنه بلند فیفی! "مامان بزرگ! این قصه که واسمون گفتی٬ راسته؟ "..."تو چی دوست داری؟"...دعایتان کردم

۱۷۸-گمونم عاشق فیفی شدم. اسمشو خودم انتخاب کردم.(آخه هنوز باهاش حرف نزدم) پژو۲۰۶قرمز داره. مانتوی خفاشی مشکی میپوشه. رژ قرمز میزنه. موهاش شرابیه.کفش پاشنه بلند زرد داره٬ با شلوار جین کوتاه(روسری قرمز)...همین فرداست که برم خواستگاری.تقی هم عاشقشه.تقی؟ یه غول مهربونه.با اون انگشتهای کلفتش٬ ریزترین مسائل ریاضی رو حل میکنه. ترم ۶ ریاضیه.(بالای ۱۰۰ کیلو داره..به جون خودم)

۱۷۹- جمکران. ساعت۳:۳۰.بامداد. یه روحانی(آخوند)جوون٬ کنار همسر(نامزد٬یا...) نقابدارش نشسته بود و عاشقونه حرف میزد. نمیدونم چرا یاد فیلم تایتانیک افتادم! کاش یه دوربین فیلمبرداری...از عشق نمیشه فیلم گرفت...مگه نه؟

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به ياد جواد شجاعي...انسان
۱۷۳-باخودكاري كه دزديده ام٬ روي كتابي كه از كتابخانه ي عمومي امانت گرفته ام٬ با دستهايي كه شبيه دستهاي مرديست(پدر صدايش ميكردم) براي زندگي نكبتي كه بعد از آخرين خودكشي٬ ديگر از آن من نيست...مينويسم! "من" مينويسد. يك من دزديده شده(از "ما" دزديدمش) از همه ي دوپاهاي اطراف٬ از خدا٬ زمين...ما همه دزديم بهارنارنج!تنهايي عريانترين عرصه ي مسروقه مان است...نخواهي فهميد

۱۷۴-امشب حرفهايي ميزنم كه نشانه ي اوج تخيل "من" است. يك "من" متوهم تنها. آهاي عوضي هاي دنيا! با هر زبان كه عشقبازي ميكنيد. با هر زبان كه لالايي ميخوانيد. مرا به لال بودنم ببخشيد..لالهاي دنيا به يك زبان لالند. كرهاي دنيا به يك زبان كرند. ديوانه هاي دنيا با يك زبان ديوانگي ميكنند. كدام زبان؟ زبان بي مترجم مترسكها...زبان پيرزن ديوانه ي ميدان فرمانداري جيرفت:"بريد گم شيد مسخره ها!"

۱۷۵-كسي را كم دارم.(آنقدر پرم كه ديگر توان افزوده شدن نيست) ظرف كوچكي هستم(ميدانم) با همه ي پر بودن٬ كسي را كم دارم. كسي؟ چيزي! كه مرا بردارد. نگاه كند٬ بفهمد٬ در آغوش بگيرد٬باهمه ي نفرت٬ باهمه ي عشق(نميدانمش):در چاه توالت خالي كند. و من با كثافت و گه يكي شوم.توالت عمومي پارك شهر. خلوتگاه دوم٬ سمت چپ!همانجا كه نوشته ام:"كاش ميشد موند...از تميزي بيرون بدم مياد...اينجا ميشه نفس كشيد"

۱۷۶-دو كيلو گلابي خريدم. كه از طبقه ي پنجم خوابگاه...نشسته ام كنار پنجره.پيرمرد همسايه٬ نگران چشمهاي دريده ي پسر جوانيست كه زن عصابدستش را ديد ميزند.پيرزن٬ با غيرت مردش٬ در اوج شكوه ديده شدن٬ با عصايش بازي ميكند.گلابيها را پرت ميكنم پايين :بخوريد آدمها٬ اينها"ي" هاي گلابي اند...گلاب از آن ديوانگان....بخوريد "ي" ها را! پريسا٬ بهار نارنج٬آرزو... "گل" گلابي بدون "ي"٬براي همه ي روزهايي كه دوستتان داشتم....و "آب" مانده است؟...به صورتم ميپاشم و بيدار ميشوم.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۷۰-دیشب که برف میومد٬ دو تا دیوونه ی زنجیری٬بستنی قیفی بدست٬انقلاب ـــــامیرآباد را قدم میزدند و ......جلوی ۲۰۶ ها٬ باولع لیس میزدیم که دهن راننده های مایه دارشون آب بیفته و حالشون گرفته بشه...سوفورهای شهرداری که رد میشدند٬ قایمشون میکردیم که قلبشون نشکنه...یه نمایشگاه ماشین پر از تویوتا کمری و ماکسیما!کلی خوشحال شدیم(یه دونه پژو۲۰۶ نداشت)...دیشب برف میومد وما: با چشمهایمان٬ از زیباترین تصاویر دنیا عکس میگرفتیم و با مغزهایمان برای هم بلوتوث میکردیم...وای!! ما دو نفر واسه خوشبختی دو تا شب اینجوری کم داریم. دو تا شب برفی...دو تا بستنی قیفی...(فکر کنم سرمای بدی خورده باشم! از پنیسیلین متنفرم)

۱۷۱-"تو رو خدا امیر! خیلی رذلی...قرار بود با هم حرف بزنیم.ولم کن امیر...ولم کن کثافت...نه امیر!...هر دفعه همین حرفو میزنی..." هر دفعه همین حرف را میزنی(میگویی)

۱۷۲-بارها گفته ام:"کز کردن در قفس(تنها) بهتر از پرواز کردن کنار کرکس است"...نمیدونم چرا این کبوتر بی چشم و روی همسایه٬یه جوری میگه:"بغ بغ بقو...بقو بغ بقو...بغوووووو"...یعنی میگید عاشقمه؟

                     

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۶۷- ديروز توي دانشكده٬ يه خانوم مهربون٬ بهم.....شرمنده! فرق بين نيشخند و پوزخند و لبخند ٬چيه؟؟؟......اون خانوم مهربون......اه!!!!!!!!!!!!!

۱۶۸- گفت:"تصاوير سونوگرافي نشون داده كه شما دو قلو حامله ايد" خانم دكتر ادامه داد:"متاسفانه..." قلبم فروريخت..."متاسفانه يكي از بچه ها...يعني بايد سقط بشه" دكتر ادامه داد:"يعني اگه بدنيا بياد٬ براي سلامتي شما و..." بچه ها را سقط كردم. دوقلوهاي بهم چسپيده ي زيبايم را...شوهرم گريه كرد. (آخه يكيشون پسر بود. اون كه بايد سقط ميشد)...سقط كردم.ميفهمي؟(ساعت:۱۰:۳۰ كلاس تنظيم خانواده )

۱۶۹- " چرا ماما ها زن هستند؟" از مامانم پرسيدم. گفت:"اين سئوالا رو توي دانشگاه بهتون ياد دادن؟"......."ميدوني ننه! وقتي مامان بزرگ حوا! ميخواست بچه شو بدنيا بياره٬ غير از بابابزرگ آدم كه كس ديگه اي نبود! پس اولين ماماي دنيا٬ يه آقاست...يعني پدر علم مامايي!!" مادرم گفت:" خدا را شكر هنوز به مامان بزرگ حوا و بابابزرگ آدم اعتقاد داري. اين خواهر بيشعورت٬ دو كلاس درس خونده٬ همه جا جار ميزنه:"نسل ما از ميمونه"...زير سر اين معلم...!! بي پدر بچه مو از راه بدر كرد...آخه دارويني هم شد فاميل؟ "...

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۶۴-گفتگوی آدمها:الف گفت:ـــــــــــــــ ب گفت:ـــــــــــــــــ............گفتگوی دو تا مترسک:الف گفت:ـــــــــــــــــ ب جواب داد:ـــــــــــــــــــ...........مترسک فیلسوف گفت:ــــــــــــــــــــ مترسک فیلسوف جواب داد: ـــــــــــــــــــــــ

۱۶۵-در بیست و سه سالگی تنها یک آرزو داشت:"پیانو" چهل و سه سال بعد٬ بزرگترین پیانست قرن٬ تنها یک آرزو داشت:"بیست و سه سالگی" هشتاد و سه ساله که شد٬ با دستهای لرزان و چشمهای ضعیف٬ تنها یک آرزو داشت:"پیانو" در وصیتنامه اش نوشته بود:"همه ی زندگیم را بی هیچ آرزویی زیستم"...در آخرین نفس٬ تنها یک آرزو داشت:"کاش کسی نفهمد٬ با آرزوهایم زتدگی کردم(زنده بودم)...کاش! "

۱۶۶- حالم از خیلیها بهم میخوره. اصلا از خیلیها متنفرم. جمله ی ژان پل سارتر رو نوشتم توی دفترم:"جهنم یعنی دیگران" جهنم یعنی...قلب مترسک شکست.......به آینده امیدوارم٬ آینده ای بدون خیلیها....

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۶۱-کسی نوشته های منو نمیفهمه. گمونم یه پسره که سالها پیش میخواست نویسنده بشه٬ به فئودر داستایفسکی گفته: "کسی نوشته های منو نمیفهمه." اسمش؟ لئون راسکانیاسکی!(اگر بروید قبرستان مسکو و قطعه ی ۶ را خوب بگردید٬ قبرش را پیدا میکنید) عوضش٬ کشاورز خوبی شد.

۱۶۲- آقای پلیس٬ در چهار راهی خلوت٬ باید میماند و چراغ را گاهی سبز و گاهی قرمز میکرد. خبر از ماشین و عابر پیاده نبود. و پلیس چراغ را گاهی سبز و گاهی قرمز میکرد. سرمای سختی بود. پلیس میلرزید و چراغ را... فردا صبح٬ جسد آقای پلیس٬ کنار چراغ راهنما و سر و صدای ماشینها! هیاهوی عابران:"پژو۲۰۶ صندقدار دیگه چه صیغه ایه؟"...چراغ قرمز بود  

۱۶۳-خدایی! این رونالدینیو نابغه است؟ یا اعجوبه٬ رقاص٬ فوتبالیست؟ علی دایی چی؟ اعجوبه٬ رقاص...اون پسره که کراک میکشه و بدنش کرم زده چی؟ اون پسره که رتبه ی ۲۶ کنکوره؟ اون پسره که اون آقاهه بهش گفت:"انگل!!" 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مهران خدری...اعجوبه ی موسیقی(بتهوون)
۱۵۹-پولدارترین شکم گنده ی شهر(ارباب)٬ بزرگترین پیانوی جهان را خرید. اما!اما! ارباب دست نداشت. سالها بعد٬ یک معجزه(که خیلی راحت توی قصه های بی سر و تهی مثل این قصه پیدا میشه) گفت:"بخاطر شکوه شکمت٬ میتونی یک دقیقه صاحب دستهای بتهوون بشی و بعد از اون میمیری" به اشارت معجزه٬صاحب دستهای بتهوون شد"۵۹ثاتیه"خندید"۵۸ثانیه" به طرف میز رفت"۵۲ثانیه" اسلحه ی پدرش را برداشت"۵۱ثانیه"روی شقیقه اش گذاشت و شلیک کرد"۵۰ثانیه"...او "۴۸ثانیه" اضافه آورده بود. معجزه در حالیکه میخندید٬گفت:"اه!ببخشید٬گمونم دستهای صادق هدایت رو اشتباهی بهت دادم...چقدر من حواس پرتم!دستهای بتهوون سالهاست پیش مهران خدری..."

۱۶۰-پسر موسیقیدان گفت:"وقتی لودویگ وان بتهوون ویولن تمرین میکرد٬ یه عنکبوت٬ هر جا که بود٬میخکوب میشد و زل میزد به اعجوبه ی موسیقی. روزی که مادر لودویگ٬اتاق بهم ریخته اش را تمییز میکرد٬ خانه ی عنکبوت هنر دوست ویران شد و..." عنکبوت قصه ی موسیقیدان٬با مگس خانه ی داستایفسکی(که داستان نویس بزرگ دنیا با صدای ویزویزش "جنایت و مکافات" را نوشت)ازدواج کرد و...سالهاست توی پیانوی قدیمی بتهوون یه عنکبوت آلمانی و همسر مگسش(روسی) زندگی میکنند و برای حشراتی که مسئله و دغدغه شان خودکشی است٬ تار میبافند. تا بعد از لبریز شدن از "جنایت و مکافات"٬ با شکوه عجیب "سمفونی۵"٬ خودشان را دار بزنند...او گیاهخوار شده است.کتابهای فلسفی میخورد.صبح.ظهر.شب.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب