تبليغاتX
مترسک فیلسوف
تعطیل است...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مترسک فیلسوف چطور ساخته میشه؟
آقای فیلسوف عصبانی شد و همه ی کتابهایش را پاره کرد.((با تیکه پاره های کتابهاش منو ساخت.با کانت٫ نیچه٬ شوپنهاور و....))مترسک فیلسوف با فلسفه می بیند٬ می شنود٬ می خورد و...(( جای قلبم یه عکسه٬ عکس آرزو٬ دختر آقای فیلسوف...آرزو... آرزو مرد...اون سه ساله...)) مترسک فیلسوف آمده است تا دنیا را از پنچره ی ذهن پوشالی اش روایت کند...با یک آرزوی سه ساله...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
...پدرم و دوستانش را می گویم.معتاد بودند.مادر که مرده بود.کاغذ می خواستند.تا ((لول))درست کنند و دود را بریزند توی حلقشان.پدر می گفت ((یه برگ اژ اون دفتر خاطراتت بکن پشرم))سی و نه برگ رفت.دود شد.این چهلمی است.آخرین برگ.اولین خاطره و شاید ...آخرین خاطره...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
چوپان دروغگو(تو دنیای مترسکی)
یادمه بهم میگفت:((مترسک!چرا کسی درکم نمیکنه؟دروغ میگفتم که بیاد.میومد.مثل همه.کی؟خوب دختر کدخدا رو میگم!اون میومد و من گریه میکردم.شب آخر نیومد.هیشکی نیومد.همون شبی که گرگ گله رو پاره کرد.آخه اون شب٫ تو ده عروسی بود.عروسی اون.همون شبی که چوپون دروغگو خورد شد...حالم بده مترسک..
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
دارم مترسک میشم
دارم مترسک میشم.واقعا دارم مترسک میشم...یکی به دادم برسه.جدی جدی باورم شده یه مترسکم...یه مترسک فیلسوف!دوست دارم وسط خیابون سیخ وایسم و زل بزنم به آدما.شاید دارم دیوونه میشم!...شایدم این اول عاقلیه!
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
تقدیم به دوست ندیده ام, محمد رضا ((الفبای عشق))
کفش می گفت:((حالم از بوی جوراب به هم نمی خوره، حالم از واکس به هم می خوره، حالم از جا کفشی به هم می خوره، حالم از کفاش...پاشنه کش....))صاحب کفش یک پا بیشتر نداشت....
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
لباس پادشاه((به روایت مترسک فیلسوف))
((اه پادشاه که لخته!باید جیغ بکشم و بگم!پادشاه لخته!...ولی نه!اصلا به من چه!من که بچه ام!نمی فهمم...بهتره هیچی نگم...بهتره ساکت باشم و بذارم همه فکر کنن پادشاه لخت نیست...))و پادشاه تا آخر عمر لخت گشت و لخت زندگی کرد.با لباسی که حرامزادگان نمی دیدند.
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
هفتمین کوتوله(باز هم به روایت مترسک فیلسوف)
اولین کوتوله با((بیوه سفید برفی))ازدواج کرد و پدر هفت تا بچه کوتوله ی خوشگل شد.کوتوله دومی معتاد شد و کوتوله سومی خودکشی کرد...کوتوله های چهارمی٬پنجمی و شیشمی توی جنگ کوتوله ها کشته شدندو... هفتمین کوتوله(یعنی خودم)شد یه نویسنده ی بدبخت((تا از برادران بیچاره اش بنویسد... منتظر آثارم باشید))

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
عباس اکبری
عباس اکبری گفت:((چرا رییس سازمان سنجش٫ دکتره؟))عباس اکبری فرمود:((چرا رییس سازمان سنجش یه پشت کنکوری نیست؟یه شکست خورده؟))عباس اکبری معتقد بود((یه بیکار ٫باید وزیر کار باشه))عباس اکبری هشت سال پشت کنکور...از عباس اکبری پرسیدند می خواهی چه کاره شوی؟گفت :((رییس سازمان سنجش ...))چرا کسی دلش به حال عباس اکبری نمی سوزه؟
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
کارتن خواب
روزنامه را پهن کرد کنار خیابان و خوابید:((هفت کارتن خواب بر اثر سرما مردند))خمیازه ای کشید و گفت:((کارتن خواب نه...روزنامه خواب))...خواند:((هفتاد میلیون هزینه ی ساخت فیلم دختر کبریت فروش))خمیازه ای کشید وگفت:((زندگی خیلی عجیبه...نه؟))........خندید.خمیازه ای کشید و گفت:..............
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
آخرین خاطره
...پدرم و دوستانش را می گویم.معتاد بودند.مادر که مرده بود.کاغذ می خواستند.تا ((لول))درست کنند و دود را بریزند توی حلقشان.پدر می گفت ((یه برگ اژ اون دفتر خاطراتت بکن پشرم))سی و نه برگ رفت.دود شد.این چهلمی است.آخرین برگ.اولین خاطره و شاید ...آخرین خاطره...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب