تبليغاتX
مترسک فیلسوف
کتابدار شهر مترسک ها یه خانم عجیب و غریب بود.کتاب نمی خوند.قفسه ی کتاب های بخش فلسفه افتاد روش و مرد. جسدش را که از زیر کتاب های کانت و نیچه در می آوردند٬ کتاب آیین شوهرداری توی دستش ....چهل و سه سال داشت.حالش از مرد و کلمه ی شوهر به هم می خورد...توی دست راستش ((آیین شوهر داری...قفسه ی کتاب های فلسفی...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
زند باد زندگی
فکر کن(نسیمی با گلی پژمرده((گیریم جای بلیط))از تنها شیشه ی پایین کشیده ی اتوبوس داخل می شود و نرسیده به اولین ایستگاه می میرد)

نسیم٬ بودنش حرکتشه.یه جای ورود می خواد و یه جای خروج....نسیم من و شماییم.نرسیده به اولین ایستگاه خواهیم مرد....اما مترسک دوام خواهد آورد.تا اولین ایستگاه و و باز شدن در سیاه اتوبوس مبارزه خواهد کرد...رسالت او نترسیدن است٬ نه ترساندن...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
تقدیم به همه ی ادعا های تاریخ
بهم گفت:((هی مترسک تو یه اقیانوسی به عمق یه وجب٬ ولی من یه چاهم ٬ یه چاه عمیق..))

گفتم:((هی داداش با آب همون اقیانوس یه وجبی میشه کلی چاه رو پر کرد...چاه هایی مثل شما!))

مترسک در اعتراض به نظام هستی ترجیح می ده به جای فرار بمونه و بجنگه...زنده باد مبارزه

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
برای نجات نسل مترسک ها به اعتراض پایان می دهم...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
دوستان! مترسک شما را تنها نمی ذاره و بهتون سر می زنه...
در اعتراض به نظام هستی٬

 این وبلاگ٬ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
حالم بده ...چون حال یه پرنده بده٬ حال چکاوک.اون می خواد بره...اون می خواد بره...

((مرگ پایان کبوتر نیست ))

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به گیلاس....خسته
قصاب شهر ما دیوانه شد و رفت. سال ها گذشت.برگشت.نی می زد و آواز می خواند.چوپان دهی شده بود. با هزاران گوسفند.می گفت :((چاقو که می بینم حالم به هم میخوره))نی می زد ... می خواند:

بره جان آرام باش

فردا سرت را می برند    بره جان شادی چرا؟

فردا سرت را می برند

فردا ز انسان ها یکی جشنی به پا کرده

تو را در آن ضیافت شام خواهد بود

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
استاد بزرگ
گفت:((استاد بزرگ جای هفتاد میلیون ایرانی فکر میکنه!))

گفتم:((گور بابای فکر...مترسک٬ جای خودش٬ فقط و فقط جای خودش٬ احساس میکنه٬ میخنده٬ چرت و پرت میگه....عاشق میشه...))

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
همه منتظر آمدن جلاد بودند.شاید محکوم...جلاد دیر کرده بود...خبر در شهر پیچید..((جلاد خودکشی کرده...جلاد خودش رو کشت...اون خودشو کشته))...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
دهقان فداکار
می خواست مثل دهقان فداکار معروف باشد.اما کوه ریزش نمی کرد.((باید فکر کنم.باید...))باید سنگ بزرگ بالای کوه را هل می داد.هل داد.کوه ریزش کرد.قطار نزدیک می شد.پیراهنش را در آورد٬ که آتش بزند.قطار نزدیک شد.قطار نزدیک تر شد.((خدایا کبریت...کبریت...))کبریت را فراموش کرده بود.((پزشک قانونی:تو جیب پشت شلوارش یه فندک بود....گاز نداشت)) اون که سیگاری نبود!!!
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مترسک روایت می کند:
ديشب خواب ديدم يه (طناب دار)که سرش تو لاک خودشه عاشق طناب رخت آقا جلاده ميشه(بدجورم عاشق ميشه).ميره خواستگاری.پدر طناب رخت زيباميگه(اقای محترم من نميتونم دخترمو به کسی بدم که شغل بی کلاس ((طناب دار))ی داره).طناب دار قصه ما خسته و دلگير از خونه طناب رخت زيبا بيرون مياد و استفراغ ميکنه.بعد:((خودشو ميکشه.چطوری؟معلومه ديگه:حلق اويز ميکنه.باچی؟با خودش با خودش باخودش............با خودش دیگه...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب