تبليغاتX
مترسک فیلسوف
                         

                     یه پسره میخواد نویسنده بشه٬ توصیه ای براش ندارید؟!!!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
آرشیو(1)
۱۱۱-الف: درسته عوضی.پنج تا گلوله...اولی٬ برای اینکه به دروغ گفتی دوستم داری٬ دومی...باکره نیستم. سومی٬ برای تموم نامه های عاشقانه و چهارمی به جبران بوسه های...پنجمی را برای خودم نگه داشتم٬ که هنوز دوستت دارم و با همه ی رذالتت دوستت خواهم داشت...

ب:پنجمی را اول شلیک می کنم...بدرود

۱۱۲-...پدرم و دوستانش را می گویم.معتاد بودند.مادر که مرده بود.کاغذ می خواستند.تا ((لول))درست کنند و دود را بریزند توی حلقشان.پدر می گفت ((یه برگ اژ اون دفتر خاطراتت بکن پشرم))سی و نه برگ رفت.دود شد.این چهلمی است.آخرین برگ.اولین خاطره و شاید ...آخرین خاطره...

۱۱۳-يه جوجه اردک زشت بودم.به همین سادگی.بزرگ شدم.بزرگ شدم با یک امید٬ یک دلخوشی احمقانه:((قوی زیبایی خواهم شد)) اشتباه می کردم.اشتباه....اردک بودم.و اردک ماندم.زشت ترین اردک دنیا ...<تو به چه حقی عاشق زیباترین قوی برکه شدی؟!!>

۱۱۴--ديشب خواب ديدم يه (طناب دار)که سرش تو لاک خودشه٬ عاشق طناب رخت آقا جلاده ميشه(بدجورم عاشق ميشه).ميره خواستگاری.پدر طناب رخت زيباميگه(اقای محترم! من نميتونم دخترمو به کسی بدم که شغل بی کلاس ((طناب دار))ی داره).طناب دار قصه ی ما٬ خسته و دلگير٬ از خونه طناب رخت زيبا بيرون مياد و استفراغ ميکنه.بعد:((خودشو ميکشه.چطوری؟معلومه ديگه:حلق آويز ميکنه.باچی؟با خودش با خودش باخودش............با خودش دیگه...

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۰۷-(پ ر ی س ا) میشود نوشت:پاریس! و یک عمر٬ با ژان پل سارتر٬ در خیابانهایش قدم زد و فلسفه بافت. (پ ر ی س ا) میشود نوشت:سیراپ! و یک عمر٬ برای فهمش٬ دانشگاه رفت و مدرک گرفت.(پ ر ی س ا) میشود نوشت:پریسا! و یک عمر٬ مست بود.میشود نوشت: پریسا...بسان پری...

۱۰۸-خدا گفت:"قصه ی زمین را نوشتم. قصه ی آدمها٬ گاوها...قصه ی هستی ...سیاره ای دور دست٬ بی قصه است.میسپارمش به تو٬ بنویس!...نوشتم"سیاره ای دور دست.پر از گل.بدون آدم.مترسکها...بدون پروانه...و صدای جیرجیرک...سیاره ی من٬ با سرعت نور٬با زمین خدا برخورد میکند(انفجار بزرگ)"...خدا خندید...خندید...

۱۰۹-میگفت:"کسی گفت:"دین تریاک توده هاست" از دین گریختم. با مکتبهای عمیق به عمق هستی متصل شدم. سیگاری شدم...تریاکی شدم...معتاد شدم.امشب٬ سجاده ام پهن است.وضو گرفته ام.کسی گفت:"دین تریاک توده هاست" نماز خواندم.گریه کردم.چه تریاک نجیبی...خماری ندارد.دارد؟...

۱۱۰-(خوابگاه !ساعت:۲۴:۰۰) کردی حرف میزدند.یک کلمه هم نفهمیدم. بچه های کرد حرف میزدند و مترسک فارس٬ یک کلمه هم نفهمید....به کلمه ی مقدسی رسیدند:"آزادی". مترسک داد زد:"آهای دوستان! آزادی! ما میگیم آزادی٬ شما هم میگید آزادی! چه اشتراک خوشگلی!" خندیدند.با هم خندیدیم.به اشتراک یک کلمه؟ نه!...به آزادی...آزادی...آزادی...آزادی

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
من جنون نوشتن دارم(گور بابای امتحانات)
۱۰۲-سوار ماشین زمان شدیم و آمدیم به سال ۱۳۸۵ هجری شمسی. خیلی خندیدیم:...چیزهای عجیب و غریبی به خودشان آویزان کرده بودند٬ که پروفسور گفت:"مردمان گذشته به اینها لباس میگفتند" موجوداتی را دیدیم که صاحب ریش و سبیل نبودند و چیزهای زردی در دست و بر گوش داشتند. موجوداتی جالب و دوست داشتنی. پروفسور گفت:"مردمان گذشته به اینها"زن" میگفتد....پروفسور آهی عمیق و جانگداز کشید...

۱۰۳-هی خانوم! اینقدر به جنگ و صلح تولسوی نناز که ۵۰۰ تا شخصیت داره. من یه خدای نویسنده دارم که یه رمان چند جلدی ناتموم٬ با میلیاردها شخصیت نوشته که تولستوی یکیشونه و هیچ وقت مثل صادق هدایت تو نوشته هاشو پاره نمیکنه و دست به خودکشی نمیزنه...من به نظریه "مرگ مولف" معتقد نیستم

۱۰۴-خانومه گفت:"آقاهه! فکر کردی میتونی من را مثل یک هلوی آبدار ببلعی؟"...آقاهه گفت:"هلو جون! اینقدر در عالم "خود هلو پنداری" خودت بمون٬که توی دنیای بسته و شاعرانه ات بگندی و شراب بشی.سالها بعد٬ همراه نوه هام میام و میخورمت٬ که مستت بشم و بالات بیارم...

۱۰۵-نمایشگاه آثار پست مدرن.مجسمه های بی معنی.تابلوهای بی معنی. آقایان هنرمند٬ باموهای بلند..لباسهای بد بو...صورت های نشسته...۲۰۰۰تومان پول بلیط دادم.اعصابمان به هم ریخت و نمایشگاه را به آتش کشیدیم. "حرکت ما پست مدرنتر بود...آقای قاضی!"...و اینک در زندانی مدرن٬ با زندانبانانی مدرن٬ داستانی پست مدرن مینویسم.باشد که جاودان گردم

۱۰۶-مطمئن نیستم وجود دارم.مطمئن نیستم این میز هست٬ هوا هست٬ آب را میخورند. مطمئن نیستم اینجا شهر است و باد میوزد. مطمئن نیستم مگسی دور سرم میچرخد...اما با اطمینان به دختری پریسا نام زل زده ام و با اطمینان گفته ام:"دوستت دارم" مطمئن نیستم٬ با لنگ کفش بر سرم کوبید یا به چشمانم زل زد و گفت:"من هم٬ تو را دوست دارم"

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
تا بعد از امتحانات:خداحافظ دوستان گلم

دعاکنید بتونم خوب درس بخونم

دلم برای همتون تنگ میشه

مترسک فیلسوف تا قله ادامه میده

فراموشم نکنید

بر میگردم...با کلی حرف تازه

خداحافظ

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۹۸-خاله نازنین! پریسا بهم گفت: "تا بعد از امتحانات صبر کن!"...اگه بهم بگه "بله"٬ یه روسری خوشگل برات میخرم...و اگه جوابش "نه" بود باید "روسری خوشگله" را بهم پس بدی...میخوام باهاش خودمو دار بزنم!

۹۹-صدام اعدام شد! چکاوک! بهت تبریک میگم! رفتی گلزار شهدا٬ از طرف مترسک٬ به بابات تبریک بگو..

۱۰۰-شعار٬ تحصن٬ تظاهرات و اعتصاب غذا بیفایده است.اینجا مملکت گل و بلبله!باید نوشت...باید نو..

۱۰۱-باز هم:استرس شب امتحان!جزوه های تلنبار شده! هیولا(مراقب)! کابوس!.... خدا جون! این ترم٬ از "تقلب" هم کاری بر نمیاد. چاکرتم "اوس کریم"...و لعنتی ترین خطابه ی هستی:"خانوما و آقایون محترم! ورقه هاتون رو تحویل بدید...وقت تموم شد!"...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به پریسا!...به چشم های وحشی!اسطوره ای! اصیل!...شرقی!
93-خوشتیپ نیستم.پولدار نیستم. پژو۲۰۶ندارم.اما اینقدر باهوشم (که میدونم:تو بهم جواب "منفی" میدی)...بخاطر همین هوش بالا٬ بهم جواب "مثبت" بده...باشه؟؟

۹۴-سلام پریسا خانوم! اجازه میدی برات"واق واق" کنم؟عینهو یه توله سگ اسپانیایی...اجازه میدی بهت بگم:"خدای من! عجب چشایی..." اجازه میدی به زمین٬ ماه٬ مریخ و خورشید دستور بدم٬ برات برقصند؟ اجازه میدی٬ هر پسری را که بهت نیگاه میکنه٬ تبدیل به سوسک کنم؟ ...فکر کنم کار از اجازه دادن گذشته! من یه کار بد کردم. اجازه هم نگرفتم!من...من...من:"عاشقت شدم"...به همین سادگی

۹۵-مفاهیم چه زود رنگ مصداقی دگر میگیرند:با بهارنارنج:درد! رنج! شکست! نیهیلیسم! نکبت! خودکشی! مرگ!....با پریسا:آبی! سبز! باران! شور! دیوانگی! بادام! و "مترسک فیلسوفی" که میخواهد دیوانه وار عاشق باشد...دیوانه باشد...زندگی را دیوانگان خلق کردند...که مرگ اختراع احمقانه ی توهم عاقلان بود...همین

۹۶-بارها گفته ام:مغز ۱۴۰۰گرم وزن و ۱۲تریلیون سلول عصبی داره! نتیجه میگیریم:پریسا که مخش تاب نداره٬ بهم بگه:"قربون مترسک جون خودم بشم"حتما با لنگ کفش... آخه پریسا خیلی باشکوهه...باشکوهتر از بهارنارنج!

۹۷-مترسک٬ روی دیوار سلول انفرادی اش دو پنجره ی کوچک کشید...امروز٬ پنجره ها را پاک کردم و دو چشم بزرگ کشیدم! دو چشم سیاه! دو چشم اسطوره ای!...من به دیده شدن٬ بیشتر از دیدن محتاجم!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۹۱-تنها نوابغ بخوانند:"یعنی همه".........۹۱- بهار نارنج من! بهارنارنج زیبا! بهار نارنج آن مرد پولدار! بهار نارنج مترسک! بهار نارنج شاعر! بهار نارنج بی نارنج!٬ در قلب پوشالی مترسک٬ این همه صفت٬ این همه اضافه٬ احمقانه است. تنها تویی:بهار نارنج.........

یک دقیقه صبر کن!!در قلب پوشالی مترسک٬ نارنج اضافه است بر بهار!! و اضافه احمقانه است. میماند: بهار٬ که بدون نارنج! نامی خواهد بود٬ غیر تو!! .....پس! در قلب پوشالی مترسک: چیزی نیستی جز"هیچ" ...من عاشق هیچ شده ام؟!!چه عشق مبتذلی!!...عشق از سرم پرید آبجی. از امروز من یک مرد آزادم. آزاد...برو به درک!!

۹۲-ابیاتی از قصیده ۱۳۵۰۰۰ بیتی مترسک فیلسوف:

"بهار نارنج بهارنارنج....بهارنارنج بهارنارنج" "بهارنارنج بهارنارنج....بهارنارنج بهارنارنج"

"بهارنارنج بهارنارنج....بهارنارنج بهارنارنج"  "بهارنارنج بهارنارنج....بهارنارنج بهارنارنج"

.........

با یکی از دوستانی که"ریاضی محض" میخواند٬ حساب کردیم:این ۱۳۵۰۰۰بیت را میتوان با ۱۴۳۷۸۶ شکل متفاوت خواند.انشاالله این قصیده را در پنج جلد(زرکوب) با تیراژ۵۰۰۰۰نسخه چاپ خواهم کرد!  وامید میرود به چند زبان زنده٬ ترجمه شود.بر این کتاب "داش قربان" آشپز مهربان خوابگاه٬ مقدمه خواهد نوشت...زنده باد  مترسک فیلسوف!

با نوشتن زنده ام...برایم دعاکنید!

 

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۸۵-روی همین پله ها بدنیا آمدم. کودکیم روی همین پله ها گذشت. شاد و بیخیال بالا میرفتم و ...مادرم میگفت:"اون روز کسی خونه نبود ...روی همین پله ها فارغ شدم" روی همین پله ها به رعنا گفتم "دوستت دارم" روی همین پله ها٬ رقصیدم٬ خندیدم...و کسی گفت:"مادرت مرد"........................امشب! پدر٬روی همین پله ها٬ به زنی گفت:"زن من شو!" ...زنی که سینه هایش بوی شیر میداد...من شکستم...نه روی همین پله ها... نه!...روی همین پله ها!

۸۶-من عاشقم!تو معشوقی!...درسته؟ ....پس اون آقای شیک و پیک با کلاس که سوار پژو ۲۰۶ میخنده کیه؟!.........

۸۷-مادر گفت:"اون یه شیاده دخترم!خواستم بهت بگم...اون تو رو دوست نداره!....میدونم باهاش رابطه داری...به هم بزن!"

مینا گفت:"حامله ام!"

۸۸-مزرعه ای پر از مترسک:گل آفتابگردان پلاسیده ای از آنها حمایت میکرد.مزرعه ای پر ازآفتابگردان:مترسک کوچکی از آنها حمایت میکرد...وجهانی پر از آدم...پر از دلهره

۸۹-گفتم:"فلسفه بر غریزه ی فیلسوف استوار است! غذایی که فیلسوف میخورد٬ بر تفکرش اثری مستقیم دارد! پنیر متفاوت از پیتزا خواهد بود. چرا که فلسفه٬ برای خیلی از مفاهیم:مثل عدالت٬ سعادت و اخلاق٬ تعریفی ثابت ندارد"..... گفت: "به به! عجب فیلسوفی هستی تو!! خوب فلسفه میگویی! راستی٬ دیشب شام چی خوردی؟ آش؟!!"

۹۰-آهای کلاغ بدبخت! چیه٬ هی میای روی درخت میشینی؟ اون قالب پنیر که گندید! آقا روباهه نمیاد. آخه...که بهار نارنج من٬ به سارا جون بگه:" سارا جون! پالتوم رو دیدی؟ از پوست روباهه....اوا خواهر جون!!!"

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۸۲-صد سال بعد: حلاج گونه ای فرمودند:"من خدایم" ایشان را به دار محکومیدند. به تامل٬ دیگر بار٬ عرضیدند:"نیم انسان٬ نیم خدایم" او را ۵۰ سال حبس٬ بریدند. ۴۹ سال بر حبس بود. ...................آخرین سال٬ اینگونه برآشفت:"بابا بیخیال! حرفمو پس میگیرم! من یه آدم معمولی مثل همه ام"...........این داستان ادامه دارد!!!

۸۳-از قدیم گفته اند:"هر کی یه قیمتی داره!".............."بهار نارنج من! قیمت وجود مبارک مرقوم فرمایید...الساعه واریز میکنم"

۸۴-الف:یکی از توله ها گم شد.پسرم گفت:"بابایی! مامان سگه٬ بچه شو خورد!"

ب:یکی دیگر از توله ها گم شد.پسرم گفت:"مامان سگه٬ بچه ها شو خورد!!"...........

ج:مادر توله ها که گم شد.پسرم گفت:"مامان سگه٬ خودشو خورد!!!"

د:میدونید! بچه که بودم٬ دوست داشتم بنزین بریزم روی سگها و آتیششون بزنم!...همین بلا رو سر مینا آوردم.هه هه هه...دختره ی مسخره٬ دو تا دوست پسر داشت...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به محمد حمزه نژادی عزیز, که در مقابل عظمتش, هیچم
۷۸-بهار نارنج٬ شیشه قلب مترسک بدبخت را شکست.شیشه ها پخش زمین شد.بهارنارنج٬ مست دنیای نارنجی خودش٬ روی شیشه ها میرقصید و...شیشه ای پایش را درید. زخم به آرامی خوب شد و بهار نارنج به رقص ادامه داد...سالها گذشت.بهار نارنج مرد...زهر اثر کرده بود

۷۹-تست هوش:کلاغسفید به کبوترسیاه رسید.کبوتر سیاه"قار قار" میکرد.هر دو مست بودند.شکارچی که شلیک کرد٬ کلاغسیاه زخمی شد و کبوترسفید فرار کرد.

۸۰-((بهار نارنج بهارنارنج...........بهار نارنج بهار نارنج

بهار نارنج بهارنارنج..........بهار نارنج بهار نارنج))......:این دوبیتی رو دیشب سرودم. منتظر قصیده صد و سی و پنج هزاربیتی مترسک باشید.انشاالله در پستهای بعد...

۸۱-میدونید فرق مترسک با مجنون چیه؟مجنون نمیتونست غیر از یه"عاشق: کس(چیز) دیگه ای باشه.مترسک میتونه! نمیخواد...آخه بهار نارنج٬ خوشگلتر از لیلیه...خیلی خوشگلتر(فداش بشم)

                                        

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۷۵-شبی که نیچه را نیش زدم٬ در حال نوشتن کتاب "چنین گفت زرتشت" بود... احساس کردم قویترین پشه ی دنیا هستم. یک "ابر پشه" . مگسها را گه نشینان عوضی میخواندم٬ با سوسکها برخوردی نژادپرستانه داشتم و پشه بند را تحلیل فلسفی میکردم...تا اینکه: لنگ کفش٬  فلسفه ام را کشت:لنگ کفشی که آقای نیچه بر سرم کوبید

۷۶-یادت نره مترسک:تو یه بچه دهاتی احساساتی مهربونی٬ به این بچه شهریا٬ رو نده!...

۷۷-کسی از بچه های کلاس انشا نمینوشت.بیست و دو نفر بودیم.برای همه مینوشتم.بیست و دو تا انشای مختلف...روزی که "رحیم احمدی" انشایش را خواند- همان انشایی که من نوشته بودم- معلم عزیزمان(حتی یک ذره هم به شعورش نرسید٬ نویسنده همه ی انشاها منم) گفت:"احسنت٬ احمدی! تو یه روز نویسنده بزرگی میشی! اینو مطمئنم! "   امروز :من معلم انشای ده شده ام و "رحیم احمدی"٬ معروفترین نویسنده داستانهای عشقی......

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
باز هم دختری از دختران ده، خودسوزی کرد
۷۲-عزیزم! برگشتم ده٬ میام سر قبرت. دیگه بسه! ناسلامتی اومدم شهر دانشمند بشم٬ برگردم همه جا رو چراغونی کنم...دیگه بسه: پنهانی ابرویت را بگیر! سرخاب بزن! کفش پاشنه بلند بپوش! غلامرضا را ببوس! لطیف باش! دست به سیاه و سفید نزن! عشوه بلدی؟ یاد بگیر! گریه نکن!...نفت که قرار بود سر سفره هامان باشد...انتقامت را میگیرم!چیزی برای از دست دادن نیست٬ و این یعنی:من خطرناکم!خطرناک!...روحت شاد

باز هم دختری از دختران ده٬ خودسوزی کرد

۷۳-من در کشوری زندگی میکنم٬ که روشنفکرانش خوب انگلیسی حرف میزنند و دغدغه هایشان جهانی است.تحصیلکرده هایش٬ ادا و اطوار را در پوشش کلمات ثقیل٬ خوب میدانند.ممد بیجه هایش٬ نویسنده نیستند.کارتن خوابها میمیرند.هنرمندان میمیرند.فاحشه ها میمیرند.مقدسها دیگر مقدس نیستند. من در کشوری زندگی میکنم٬ که نفت میسوزاند : تن نجیب همولایتیم را...و ما٬ در برج عاج وبلاگهایمان٬ از بهار نارنج میگوییم ...از عشق و شعر و گل و بلبل...از محافظه کار و اصلاح طلب...از آرزوهایمان!دوست دخترهایمان!دوست پسرهایمان...

۷۴-((آتش گرفتم! سوختم ننه! یاابولفضل...تو رو قرآن...)) با لهجه کرمونی٬ خیلی خنده داره٬ نه؟خنده دار!...شاید بار"دراماتیک" بیشتری داشته باشه؟ها ها ها...میگفتند:"دختره ی جنده! حقش بود..."

چرا نمیتونم سنگ باشم؟ اگه سنگ بودم سر خودمو میشکستم! همینطور سر خیلی ها رو...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب