تبليغاتX
مترسک فیلسوف
به مترسك پوشالي
۱۵۷ـ زندگی٬ چادر پاره ی مامان بزرگ مترسکه...آدمها؟ وصله های رنگارنگ چادر مشکی خاک خورده. عشق٬ نخ سفیدی که وصله ها رو چسپونده به چادر. ..خودت خوب میدونی! مامان بزرگ مترسک٬ خیلی وقته زده تو خط سوسولی٬ که مانتوی بالا زانو شده رخت تنش...نخ سفید مدتهاست پوسیده...وصله ها دیگه وصله نیستند(پارچه های بی خاصیت) چادر؟ صبحانه ی موشهای انبار...انبار؟پژو ۲۰۶.! یه قرقره نخ سفید...دوخته شدم به...درد بدیه مترسک پوشالی(دیگر تحمل سوزن را ندارم)...دارم؟

۱۵۸-الف:آقای عاشق و خانوم معشوق٬ میروند زیر باران(در ایدئالشان جایی برای چتر نیست) و من٬ چتر سیاه خانه٬ توی کمد چوبی٬ خاک میخورم. آقای عاشق و خانوم معشوق٬ خیس٬ برمیگردند و من در حسرت خیس شدن٬ سر پناه بودن...در حسرت قطره قطره...چیکه چیکه...روزی که دلم پر بود از غصه٬درد(رنج)...در کمد باز شد. صدای باران را میشنیدم.آقای عاشق...

ب:قدم میزدیم.باران میبارید.در دست آقای عاشق٬ سر پناه بودم.در اوج سرمستی و...سر پناه آرزو! دختر زیبای سه ماهه شان...آرزو...

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مادر بزرگ
۱۵۳-پشت کوچه آدمها برای چه زنده اند؟ پشت کوچه آدمها چرا ایدز میگیرند؟...وای!وای!وای!وای!وای!چقدر حالم خوبه.به درک که کسی درکم نمیکنه! مهم نیست٬ توی کوچه٬ دیوونه٬ مترسک فیلسوف٬ راه میره و...بارون میزنه. خیس میشم. از زندگی چیز زیادی نمیخوام:"یک کوچه.باران.دیوانگی...خیلی خرم٬نه؟" راه میرم.بارون میزنه.پیرزنی گفت:"سرما میخوری پسرم! برو خونتون!"  مامان بزرگ! بیا با هم برقصیم.بیا جیغ بکشیم. آهای! لعنت به همتون..... "مگه از خودت خواهر و مادر نداری؟" من تنهام مامان بزرگ. بیا از این ور کوچه تا اون ور کوچه رو مسابقه بدیم.زیر بارون...لعنت به چتر.هیشکی منو نمیفهمه...هیشکی٬ هیشکی رو نمیفهمه٬مامان بزرگ.

۱۵۴-واسه مترسک٬ هر خانومی "خانومه" است.هر پسری "پسره"٬ هر دختری "دختره"٬هر...هر مردی "مرده"! چرا نمیتونم به اون خر لاغر و مردنی بگم:"خره"؟ اصلا به هیچ خری نمیتونم بگم "خره"...تب دارم٬ نه؟ 

۱۵۵-لطفا یکی که پژو۲۰۶ داره برام بوق بزنه! به دختر خاله سپیده حسودیم میشه؟ یه بار که به لبش رژ قهوه ای مالید بود٬ یه پژو۲۰۶ قرمز٬ چهار بار واسش بوق زد. دختر خاله سپیده ی نامرد! سوار شد و یه تعارف کوچولو هم نزد. گفت:"به کسی چیزی نگی٬ها!" خسته شدم...هی رژلب..هی قر کمر...هی کنار خیابون...لطفا یکی که پژو ۲۰۶ قرمز داره٬ برام بوق بزنه...

۱۵۶-چرا گفت:"زیبا رویان جهان بی وفایند؟" من زیبا رویی را میشناسم٬ که کلی با وفاست(به جون مامانم٬ مامان بزرگم میگه:تو خیلی خوشگلی دخترم...) نخند مسخره! فقط یه کوچولو چشاش ضعیفه! مترسک گفت:"مگه یه کوچولو لال نیست...لال"...اون مرده.؟ 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
گاو
۱۵۰-حمیده معشوقه ی کدوم ما بود؟...وقتی شیخ شکم گنده ی اماراتی میگفت:"احسنت!...ماشاالله! " حمیده به کدوم ما فکر میکرد؟ (خدایا! چرا ما از غصه دق نمیکنیم؟)

۱۵۱-آقایX به تناسخ معتقد نبود. که چی؟ روح یکی که سالها پیش...اصلا روح یعنی چی؟ آقایX تنها به چیزی که میدید قانع بود و به قول آقایz :"هر چه هست٬ هست و آنچه نیست٬ مهم نیست که نیست" آقای x بیست و سه دقیقه به ریش"عشق" میخندید. دوش میگرفت. بیست و هفت دقیقه از سیستم:"تنها یک چیز مهم است که هیچ چیز مهم نیست" لذت میبرد. به عکس آقایz خیره میشد. آقایz هفتاد سال بعد از آقایx چشم به جهان گشود(باز کرد)...آقایz نویسنده ی کتاب:"تناسخ٬مسخ"........آقایa مینویسد:"آقایx به تناسخ معتقد نبود٬ اما میدانست که روزی کتاب"تناسخ٬مسخ" را خواهد نوشت" آقایa پدر آقایx خواهد بود(هست)...آقایr  از داستان بالا چیزی نفهمید.آقایm گفت:"به درک!"

۱۵۲-صادق هدایت گفت:"در زندگی زخمهایی است که مثل خوره..." مترسک فیلسوف تفلسفید:"در یه خوره ی معمولی٬ زندگی با عمق وجودش جاریه..." زیست شناس خوابگاه تآیید کرد.(دانشکده ی علوم.گروه میکروبیولوژی)

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۴۷-خوابگاه پسران٬ ساعت:۳ بامداد((الف گفت:"عشق یه رابطه ی انسانیه" ب گفت:"زیباترین مرگ٬ مرگ راه عشقه" ج گفت:"چیکار کنم عاشق شم؟" د گفت:"به اندازه ی تموم معشوقه های دنیا ..." م گفت:"...")) خوابگاه دختران ساعت:۳ بامداد(( معشوقه های زیبا روی در خوابی عمیق٬ خر و پف میکردند...شب مهتابی با شکوهی بود...))مرضیه٬ کنار پنجره گریه میکرد

۱۴۸- مثل همه ی چوب کبریتهای دنیا باید روشن میشدم تا سیگاری روشن شود. تا شمعی شعله کشد٬ تا مامان به اجاق گاز... مثل همه ی چوب کبریتهای دنیا٬ توی دنیای بسته ی چوب کبریت نفس میکشیدم. رفقا یکی یکی میرفتند و میرفتند...یک روز سرد زمستانی٬ آقای صاحب٬ جعبه را باز کرد. با دو انگشت بیرون آمدم. نوبت برافروختن بود. نوبت فنا شدن. نوبت تآثیر و تآثر...آقای صاحب٬ با دو انگشت گوشت آلود٬ مرا با تمام هستی ام در گوش کثیف اش فرو کرد و من آغشته به چرک٬ آخرین نفس را در التهاب شعله٬ به بیهودگی هستی٬ فروختم٬ بی افروختنی.بی...

۱۴۹-من کلاه کاموایی غمگینی هستم٬با...چند سال روی سر آقای رحیم احمدی٬ غصه میخوردم٬ که:چرا خدا به آدمها دو تا کله نداد٬ تا ما کلاه ها تنها نباشیم؟!...آقای رحیم احمدی در مقابل دوشیزگان٬ به رسم جنتلمنهای متشخص٬ مرا از سر برمیداشت و تعظیم میکرد. این روزها٬ تنها تعظیم میکند و غصه میخورد...در تنهایی نکبت بارش٬آرام٬ در آغوشم میگیرد و زار میزند...این راز فاش نخواهد شد:"او کچل شده است"

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
144-آهای پینوکیوی بدبخت! آدم شدی، دزدیدی، جنگیدی، کشتی، سوزوندی، بردی، خوردی(رشوه گرفتی)...آدم شدی که چی؟ چوبی میموندی، حالشو میبردی! مگه نه؟ (آخه پدر ژپتوی بیچاره، خودش یه آدمک چوبی بود...که آدم شد!)

۱۴۵-درسم که تموم شد، میرم روستا. یه کلبه ی خوشگل میسازم و کشاورزی میکنم. با کلی حیوون( دو تا سگ با وفا، مرغ و خروس، گاو و گوسفند...) فیلم میبینم. کتاب میخونم.مینویسم.مینویسم.مینویسم...مینویسم.کاش یه مترسک بانو پیدا بشه، که واسم چای دم کنه و نوشته هامو بخونه...دوستش داشته باشم.دوستم داشته باشه. زیر بارون بهم بگه:"۱-گاومون کم شیر شده ۲- ما خیلی زیادی خوشبختیم، قبول داری ۲۰ ثانیه بدبخت باشیم؟ ۳- اجازه میدی ببوسمت؟"...اجازه ی منم دست شماست، بانو!

۱۴۶-معشوق، عاشق را گفت:" تشنه ام، برایم آب بیاور" عاشق، لاکپشت را گفت:" میتوان لاک زیبایتان را قرض گرفت؟" لاکپشت گفت:" خواهش میشود...در راه عشق٬ این لاک را ارزشی نیست!" معشوق سیراب شد و فرمود:" اه..اه! این چه ظرف کثیفی بود که مرا آب آوردی؟ "...لاکپشت گریست(شکست)  

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۴۱- مردم ده میگفتند:" پدر ۸۵ ساله شان را گذاشتند کنار جاده٬ تا تصادف کند.تا بمیرد.تا...چند میلیون دیه گرفتند.راننده ی ماشین٬ مسافر کش بدبخت٬ دار و ندارش را فروخت و دیه داد" امروز! بچه های همان پدر٬ دست در دست مادر... میگفتند:"میریم بهداری..." مادر زیبا و خمیده٬ مادر پیر و چروکیده٬ میخندید. مگسها ویز ویز میکردند. باد میوزید. مادر٬ دست پسر بزرگ را فشرد...جاده منتظر بود.(حیف شد! دیه ی زن نصفه!...مگه نه؟) 

۱۴۲-جشنواره ی فیلم فجر.س مثل:سانسور. ب مثل:بیکاری. ت مثل:تجاوز. م مثل:ما. ن مثل:نفهم.گ مثل:گوسفند. گ مثل:گرانی. گ مثل:گاو. گ مثل: جشنواره ی فیلم فجر.

۱۴۳- هندسه ی مترسکی: دنیا یه مثلث بزرگه(متساوی الاضلاع) آدمها لوزی٬ حیوانات مستطیل٬ گلها بیضی٬ معشوقه ها دایره ی چهار ضلعی...مترسکها؟؟ نقطه (نقطه های بی بعد)

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
یکی بهم تسلیت بگه(شاید...!)
امروز ظهر٬ پریسا بهم گفت:"نه"...نه...نه...نه...عاشق پریسا شدم که عشق بهار نارنج از سرم بره٬ حالا موندم با عشق پریسا(بهش حق میدم٬ اون آدم بود٬ نه مترسک!)...من٬ پر رو تر از این حرفام! دوباره عاشق میشم! دوباره!دوباره! اگر جنون نوشتن نبود٬ شاید امروز خودم رو میکشتم...زنده ام٬ برای نوشتن! برای کلمه! به احترام فئودر داستایفسکی! به احترام تخیل! به احترام همه ی مترسکهای دنیا!...دوباره عاشق میشم. دوباره! دوباره! دوباره!....

آره! آره! مترسک٬ جنون نوشتن داره...جنون عشق...جنون عشق!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۳۸-سالها پیش٬ نمکدانی خسته٬ در جستجوی نمک٬ کره ی زمین را کاوید( بیخبر! که نمک در طبیعت بوجود نیامده است) و نمکدان٬ بیحاصل٬ نمک را میجست٬ که حاصل نیامده بود. روزی از روزهای زمستان٬ دایناسوری تنها٬ از عمق وجود تنهایش گریست. و در اشک شور دایناسور به وفور نمک بود. و نمکدان پر شد از اشک دایناسوری تنها...آنگاه در حسرت یک لیموترش که پریسای قصه ی مترسک٬ با خیالی آسوده بر آن مینمکد٬ از پای در آمد.

۱۳۹-مترسک! چرا مردم کلی پول میدهند که تابلوی لبخند ژوکوند(مونالیزا) را ببینند(بخرند) ولی ۵۰۰ تومان به دختر گلفروش نمیدهند که خیلی طبیعیتر و خوشگلتر از اون تابلو میخنده؟؟ مترسک! چرا مردم میروند سینما و فیلم هندی میبینند تا احساساتشان بشکفد!!!!!!!!!! ولی ۵۰۰ تومان به دختر گلفروش نمیدهند؟...هان!...چرا؟

۱۴۰-زمین:آهای خورشید! من کلی آدم دارم٬ کلی درخت٬ کلی پرنده٬ یه پریسا...تو چی؟...داغ!مفلوک!

خورشید: کافیه یه روز بهت نتابم...تو هنوز توبه نکردی؟ عصر یخبندان از یادت رفت؟....آره قبول! تو کلی آدم داری٬ کلی پرنده...کی گفته پریسا رو داری؟ چرا نمیخوای بفهمی پریسا مال تو نیست؟! مغرور!دیوونه

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
این همه...
۱۳۴-این همه ظلم! این همه بدبختی! این همه پارتی و رشوه و له شدن اونها که حذف شده های همیشگی اند٬ این همه درد٬ این همه پژو ۲۰۶!!این همه رنج!!...انقلاب شد.سالها پیش:بیست و دوی بهمن!

۱۳۵ـاین همه صبح شد و این همه شب! این همه٬ همه چیز شوخی بود و این همه:مترسک زندگی را زیاد جدی گرفت...چند ساعت قدم زدن توی قبرستون و چند ساعت زل زدن به قبرهای کوچیک و بزرگ...من پخته شدم. دیروز٬ توی قبرستون٬ مترسک فیلسوف٬ نوشت:"خسته شدم" دیگر مترسک نیستم(به حرف و تنها یک نام)! از امروز٬ یک مترسک برای شما قصه خواهد گفت...یک مترسک واقعی...واقعی تر از اون الاغی که فکر میکنه٬پژو۲۰۶ توی قبر جا میگیره...

۱۳۶-استادیوم...هیچ وقت برای "مس کرمان" هورا نمیکشم. این همه مس! این همه خرما! این همه پسته! این همه زیره!...این همه کپر! این همه مترسک فیلسوف٬ که هدر رفت!...میرود!...(هدر یعنی:بابات چیکاره است؟)

۱۳۷-نوشتن راز بزرگیه. توی نوشتن راه میری! توی نوشتن پر میشی! توی نوشتن بالا میری٬ پایین میای٬میخندی٬ دل میدی٬ دل میگیری...بیرون٬ همه چیز تاریکه٬ سرد٬ بیروح٬ احمقانه...از بیرون که بنویسی٬حتی اگه یه تلنگر باشی...الهه ی نوشتن(فئودر داستایفسکی) با اون صرع خوشگلش٬ میخنده...هر کی مینویسه مسئوله!مسئول خودش! با یه سئوال:"چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟"...چرا؟

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۳۱-اگر این حقیقت تلخ را نمیگفتم٬ شاید دیوانه میشدم(شاید شده ام)

به اسم"س" یا بهار نارنج! پارسال از طریق وبلاگ با هم آشنا شدیم. خودش پیشنهاد داد. دو سال ازم بزرگتر بود. همون روزای اول آشنایی٬ قلبم واسش لرزید! یه پسره ی بیظرفیت شهرستونی و یه مار خوش خط و خال شهری! قرار شد با هم ازدواج کنیم...بهار نارنج قصه ی مترسک٬ گلدکوئیستی از کار در اومد! یه گلد کوئیستی عوضی٬ با شعار عشق و شعر و احساسات...دنبال پول و پرزنت!! واسه کی مهم بود دل یه مترسک بدبخت میشکنه؟! وقتی فهمید اهلش نیستم٬ دمش را گذاشت روی کولش و رفت. با همه ی این حرفا٬ دوستش داشتم! التماس میکردم که برگرده! بهش گفتم:خودمو میکشم"...گفت:"مهم نیست"! یه خودکشی نافرجام و یه عالمه روانکاو٬ روانشناس٬ مشاور و...اینبار٬ قلب پوشالی مترسک را٬ پریسا لرزاند...برایم دعا کنید!

۱۳۲-معتادان از شیر متنفرند. چرا که نشئگی آنها را از بین میبرد. و اگر خمار باشند٬ خمار ترشان میکند.بچه های عزیز! آگر شیر نخورید٬فکر میکنند معتاد هستید و خدای نکرده٬شما را برای استخدام!!! گزینش نمیکنند و آبرویتان میرود...پس٬ تا میتوانید شیر بخورید!

۱۳۳-پریسا سه بخش داره(پ ری سا)!مترسک هم سه بخش داره(م تر سک)!!خوشبختی هم سه بخش داره! هوراااااااااااااااااااااااااا...(ولی گمون نکنم٬ واسه بابا و مامان پریسا"بخش و مخش" مهم باشه! کار داری؟ خونه چی؟...ماشین!!!!!!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۲۹-زن خوبی بود.دست خودم نبود. طلاقش دادم که بره پی زندگیش.بنده ی خدا رنج میکشید. آخه٬ زندگی کردن با یه نویسنده ی بی استعداد که فقط بلده نق بزنه و بی استعدایش را به حساب خواننده ها بذاره٬ سخته! نمیخواستم بیشتر از این رنج بکشه. گفتم برو...منم مینویسم٬ شاید یه شاهکار نوشتم و معروف شدم. اون وقت٬ ازش میخوام برگرده! ازم که جدا شد٬ شروع کرد به نوشتن.کتاب اولش بود.حسابی فروخت."خاطرات زندگی با رحیم احمدی بزرگ٬ از اوج تا تیمارستان" اسم کتابشه.....راستی!کی منو از اینجا مرخص میکنن؟ چرا کسی نمیفهمه؟!

۱۳۰-۱۳۸۴:روسری اش را باد برد. دنبالش دویدم٬ فایده ای نداشت. گریه میکرد. گفتم:"دایی جون! گریه کردن نداره٬ یه خوشگلترش رو واست میخرم"...گفت:" نامحرما دیدنم.مامانم میکشدم"...گفتم:"جونیفر لوپز دایی٬ تو تازه پنج سالته. بخند خوشگلم!". دبستان پسرانه كه تعطیل شد٬ زیر چشمی پسرها را میپایید. عشوه می آمد و به کمرش تاب میداد. میخندید. خدای من!! چشمک هم میزد. گفتم:"هوی دختر کوچولو! سرت رو بنداز پایین! کار تو از روسری گذشته٬ باید واست چادر بخرم"...گفت:"دایی! من تازه پنج سالمه!..."

۱۳۸۵:بهروز خفن٬ سعيد جغجغه و رضا آرنولد! از مهد كودك كودكان فرداي كرمان٬ دوست پسرهاي بروز شده ي جونيفر لوپز دايي!!!

بنازمت غيرت!!!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به پريسا(باشكوه...)
۱۲۴-گفتم:"از ميدان انقلاب تا چها راه وليعصر٬ هر چي بدبختي ديدم٬ مينويسم! نوشتم:اعتياد - فحشا ـ ترافيك ـ دعوا ـ دزدي ـ گراني...چشمهايم را بستم: فحش ـ جيغ ـ عكس ـ فيلم...نشنيدم: دود!دود!....خفه شدم!خفه!:حتي مرگ هم ناز ميكند! عاشق شده ام...

۱۲۵- صلام پريصا خانوم.من عاشق شما شده ام. و دلم براي شما ميطپد. و شبها تا سبح خواب ندارم. و به صقف ضل ميزنم و آه ميكشم. نوار گوگوش ميگذارم كه فذا را ارفاني و آشقانه كنم. آيا شما قلبم را ميشكنيد؟ من ديگر تهمل ندارم. به من رهم كنيد. گناح دارم. به من جواب مصبت بدهيد: تا دنيا را پر كنم از  نعره ي عشق و بگويم: در وسعت قفس مترسك٬ آزاديتان چه با شكوه ويرانه ايست...آهاي! ياوه گويان رذل! با شمايانم!...سخره ي عشق حرامتان باد...

۱۲۶-مترسك خودش را در آينه ديد.٬ آينه پر شد از مترسك. مرد خودش را در آينه ديد٬ آينه پر شد از مرد.پريسا خودش را در آينه ديد٬ پريسا پر شد از آينه و مترسك خالي شد از مترسك.چكنم٬ لبريز پريسايم...چكنم؟

۱۲۷- (۲۹/۱۲/۱:آدم:دوستت دارم حوا....حوا:دوستت دارم آدم)..(۱۵/۱۱/۱۳۸۵: مترسك:دوستت دارم پريسا...پريسا: ....)...۲۹/۱۲/۹۹۹۹:روبات۱: ازت متنفرم گه جون! همه ي هستي ام...روبات ۲: ممنون لجن! آشغال! عزيزم! خوشگلم!...عوضيييييي

۱۲۸- سه نوع پريسا داريم:(۱)پريسايي كه به مترسك ميگه:"دوستت دارم مترسك جون"( ۲) پريسايي كه به مترسك ميگه:" تا آخر عمر باهاتم...باهام باش" (۳ )پريسايي كه به مترسك ميگه:"خواب ديدي خوش باشه٬ احمق جون! " ...چند نوع مترسك فيلسوف داريم: معلومه! يك نوع: اون كه  صورتش سرخ ميشه و ميگه:" زن من ميشي پريسا؟"

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
أرشيو(3)..........به همه ی زندگی مترسک:پریسا
اگر نوشته های قدیمی ام را مینویسم٬ تنها بخاطر اوست:"پریسا"

۱۲۱-آقای فیلسوف عصبانی شد و همه ی کتابهایش را پاره کرد."با تیکه پاره های کتابهاش منو ساخت.با کانت٫ نیچه٬ شوپنهاور و...." مترسک فیلسوف با فلسفه میبیند٬ میشنود٬ میخورد و..."جای قلبم یه عکسه٬ عکس آرزو٬ دختر آقای فیلسوف...آرزو... آرزو مرد...اون سه ساله..." مترسک فیلسوف آمده است تا دنیا را از پنچره ی ذهن پوشالی اش روایت کند...با یک آرزوی سه ساله...

۱۲۲-"منم میخوام مثل دهقان فداکار معروف باشم"...کوه ریزش نمیکرد!."باید فکر کنم.باید..." باید سنگ بزرگ بالای کوه را هل میداد.هل داد.کوه ریزش کرد.قطار نزدیک میشد.پیراهنش را در آورد. آتش زد.قطار نزدیک شد.قطار نزدیک تر شد."خدایا! کبریت...کبریت..."کبریت را فراموش کرده بود."پزشک قانونی:تو جیب پشت شلوارش یه فندک بود....گاز نداشت" اون که سیگاری نبود!!!

۱۲۳- بهم گفت:"هی مترسک! تو یه اقیانوسی به عمق یه وجب٬ ولی من یه چاهم ٬ یه چاه عمیق.." گفتم:"هی داداش! با آب همون اقیانوس یه وجبی میشه کلی چاه رو پر کرد...چاه هایی مثل شما!

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
باز هم از آرشیو(2)
۱۱۵-همه منتظر آمدن جلاد بودند.شاید محکوم...جلاد دیر کرده بود...خبر در شهر پیچید..((جلاد خودکشی کرده...جلاد خودش رو کشت...اون خودشو کشته))...

۱۱۶-من یه دوست دختر میخوام.یه دوست دختر که ساعتها باهام تلفنی حرف بزنه....پارک.سینما.تئاتر.پارک...بریم کافه البرز و هر کدوم دنگ خودمون رو بدیم و قهوه بخوریم و حرف های گنده گنده ی روشنفکرانه بزنیم...من دوست دختر می...دوست دختر...دوست ...دختر..بریم خونه و...درد...تخت...سکس...الکل...تخت...من هنوز باکره ام.با بچه ای در بغل و هشت مرد.((کوچولوی خوشگلم...چشم های قشنگ تو مثل چشم های بهنام نیست! حتی مثل چشم های اون هفت نفر هم نیست-همون شب که قرار بود من و بهنام تنها باشیم و...با هفت نفر مرا شریک شد...-آن شب خدا هم بود...خدا!(با همان چشمهای قشنگ گریان)

۱۱۷-کرم پودر .ماتیک.رژلب...این بود معشوقه ی شهری من خاله! به حمیده بگو سورمه اش را گردگیری کند!درسم که تمام شد می آیم...( نترس خاله! برای گوسفندان گله گیتار نمی زنم ...آواز می خوانم..."نارنج "نی پدر بزرگ را شکست...نارنج...؟ قصه اش مفصله خاله...بگذریم)

۱۱۸-دارم مترسک میشم.واقعا دارم مترسک میشم...یکی به دادم برسه.جدی جدی باورم شده یه مترسکم...یه مترسک فیلسوف!دوست دارم وسط خیابون سیخ وایسم و زل بزنم به آدما.شاید دارم دیوونه میشم!...شایدم این اول عاقلیه!

۱۱۹-سبیلش را آتش زدیم. آب جوش ریختیم روی کله اش. عوضی همه ی موشهای آزمایشگاه را خورده بود(هر سه تا موش خوشگلمان را) موشهایی که قرار بود تاریخ علم را متحول کنند. گربه ی بیشعور٬ همه ی زحمتهای ما و پروفسور را هدر داد...ولی درس خوبی گرفت.نگرفت؟

۱۲۰-کتابدار شهر مترسکها یه خانم عجیب و غریب بود.کتاب نمی خوند.قفسه ی کتاب های بخش فلسفه افتاد روش و مرد. جسدش را که از زیر کتاب های کانت و نیچه در می آوردند٬ کتاب آیین شوهرداری توی دستش ....چهل و سه سال داشت.حالش از مرد و کلمه ی شوهر به هم می خورد...توی دست راستش ((آیین شوهر داری...قفسه ی کتاب های فلسفی...

 

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب