تبليغاتX
مترسک فیلسوف
ش ه ی ن...بخاطر او
به احترام اشکهایت(مریم ۱۸ ساله).......به احترام آن شب با شکوه

 

این وبلاگ تعطیل است...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۸۶-(پارک ملت) آدامس چسپیده بود پشت شلوار فلسفه دان بزرگ ایران.کنده نمیشد.پیراهن استاد کوتاه بود و آدامس را نمیپوشاند. آبروی استاد٬ بر لبه ی انهدام میلغزید.. سیستمهای فلسفی قادر به حل این مسئله نبودند. استاد٬ به یاس فلسفی...که ناگهان! ناگهان آدامس بزرگ شد و استاد را بلعید. بزرگتر شد و پارک رابلعید.شهر رابلعید٬ایران را بلعید.جهان را بلعید.کهکشان را بلعید.منظومه را بلعید.وجود را...آدامسی که در دهان مترسک فیلسوف بالا و پایین میرفت(آدامس جویدن مترسک خیلی دیدنیه)

۱۸۷-آقای پستچی! منو اشتباهی آوردی دنیا.مگه پشت بسته رو نخوندی؟ آهای٬ با تو ام! منو اشتباهی آوردی دنیا...زبون اینها رو نمیفهمم! آهان! زودتر میگفتی...پستخونه ای که پستچی اش بیسواد است و زمینی که آدمهایش خیلی خیلی باسوادند...هه هه هه!

۱۸۸- بچه که بودم٬ چتر کهنه ی پدر بزرگ را میدزدیدم و خیابان اصلی شهر شده بود بازار درامدم:"چتر! چتر اجاره میدیم..." بارون که شدید میشد٬ بیچاره هایی که غافلگیر شده بودند٬ خودشان را زیر چتر میکشیدند و مقصد را میگفتند و میرساندمشان...خیس خیس:"بزرگ که شدم٬ بزرگترین کارخانه ی چتر سازی جهان را..." خشکسالی رویاهایم را خراب کرد.پدربزرگ مرد.چتر را دزدیدند.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۸۴- دیروز با فیفی حرف زدم. سلام که کردم گفت:" بفرمایید"... گفتم:" میدونید خانوم! من عاشق شما شدم...اسمتون فیفیه؟" خندید. "شما عاشق چی من شدید؟"...گفتم:" چند روز پیش سرتون رو ۹۰ درجه به چپ چرخوندید. تو زاویه ی ۳۷ درجه٬ عاشق چشاتون شدم!...پژو ۲۰۶ هم بی تاثیر نبود" کلی خندید. کلی خندید. بهش گفتم که میدونم اون خیلی سوسوله و من خیلی احمقم٬ ولی:" میشه برای یه بار با ۲۰۶ قرمزتون دور میدون انقلاب بچرخیم" فیفی من خندید...خندید و به افتخار پایان یک رابطه ی انسانی مسخره٬ چهار بار بوق زد. بوقهایی که مال من بودند. مال خود خودم. کاش اسمشو پرسیده بودم.(یکی منو دوست داشته باشه...لطفا!)

۱۸۵-کسی از ظلم نمیگه. همه میگویند:"کسی از ظلم نمیگه"...مترسک فیلسوف معتقده:" چرا همه میگویند: کسی از ظلم نمیگه و کسی از ظلم نمیگه؟" مترسک میخواد به اینهمه تناقض بخنده. از کنار کافه گودو رد شدم.دختره به پسره میگفت:"آرش! چرا کسی از ظلم نمیگه؟" پسره که زل زده بود به سینه های دختره٬ گفت:"هان؟ چی؟...هااااااان!"

خدایا! کمکم کن...در دنیایی که فقط فئودر داستایفسکی نابغه نیست! دنیای ادا و اطوار. دنیای... این روزها آرزوی مرگ میکنم! کمکم کن... 

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به مسعود ده نمکی...اخراجی
۱۸۲- "مترسک بلورین" برای یک عمر آنگونه زیستن و یک لحظه اینگونه
آموختن(چی گفتم!!) به مسعود ده نمکی (اوسا) اهدا میشود. گور بابای جایزه های بیخاصیت داورهای نا داور جشنواره ی بی جشن واره ی فجر.! گفت:"مسعود ده نمکی یک امل متحجر..." اون نابغه است. چشم حسود کور(نمیتونید ببینید؟): مترسک فیلسوف جواب داد!!.......این جایزه هر۴۷۴۱۵۶۵۲۵۵ سال٬با داوری ۱۰۰۰ مترسک فیلسوف...چی شد؟

۱۸۳- اون کدوم بازیه:"وقتی به قطعه ی اول ضربه میزنی٬ میفته روی دومی و قطعه ی دوم میفته روی سومی و قطعه ی سوم میفته روی..." من قطعه ی ۸۸ همان بازی هستم..بین من و ۸۹ کلی فاصله است.با توام قطعه ی ۱۳۸۵!! با توام قطعه ی ۲۵۵۵!...- اون کدوم بازیه:"وقتی به قطعه ی اول ضربه میزنی٬ میفته روی دومی و قطعه ی دوم میفته روی سومی و قطعه ی سوم میفته روی..." من قطعه ی ۸۸ همان بازی هستم..بین من و ۸۹ کلی فاصله است.با توام قطعه ی ۱۳۸۵!! با توام قطعه ی ۲۵۵۵!...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۸۰- منجی به بند کشیده شد. (باید کسی منجی منجی میشد) و...و آن منجی(که باید منجی منجی میشد) در بند بود. همیشه منجی دیگری لازم است...آن منجی نیز به بند بود. واقعه اتفاق افتاد. قوم در انتظار منجی لحظه شماری میکرد...قوم نابود شد.منجیان اسیر! در انتظار منجی... واقعه بندها را گشود.

۱۸۱- مترسک خواهم ماند. پريسا آدم است. بهارنارنج: شيطان. حمید خداست. خداي لعنتي شورشگر ديوانه. لعنتي آشغال. نابغه ي بيشعوري كه زمين و زمان را به فحش گرفته و... حميد تنها بود. خدا تنها بود.(( دوستش دارم.اونقدر بالاست كه حالمو بهم ميزنه. آهاي حميد لجن! بيا پايين٬ كنار من و پريسا و بهار نارنج. بيا با هم گريه كنيم. بخون" يه حاجي بود يه گربه داشت٬ گربه شو خيلي دوست ميداشت..." بيا پايين كثافت گه...بيا تو بغل مترسك به ريش آدم و شيطون بخنديم( ميتوني تو بغلم گريه كني) بخاطر قله ۵۹ثانيه نفهم! يك ثانيه بمير...متولد شو حميد(خودم ميشم مامانت)

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
جمکران بودم(به یاد یک دوست:محمد عبدیان)
۱۷۷- ساعت۱۲. نیمه شب. مسجد جمکران.قم.از کافی نت برمیگشتم. مسعود گفت:"بریم جمکران" ما هم که رفتنمان خوب است و بله گفتنمان خوبتر:"برویم مسعود جان.برویم." ساعت ۲ بامداد. جمکران.قم...اینجا چقدر ساده و عجیبه.انگار یه مامان بزرگ مهربون٬قصه میگه.حیف! فردا! دوباره! تعبیر و تفسیر و نیچه و کفشهای پاشنه بلند فیفی! "مامان بزرگ! این قصه که واسمون گفتی٬ راسته؟ "..."تو چی دوست داری؟"...دعایتان کردم

۱۷۸-گمونم عاشق فیفی شدم. اسمشو خودم انتخاب کردم.(آخه هنوز باهاش حرف نزدم) پژو۲۰۶قرمز داره. مانتوی خفاشی مشکی میپوشه. رژ قرمز میزنه. موهاش شرابیه.کفش پاشنه بلند زرد داره٬ با شلوار جین کوتاه(روسری قرمز)...همین فرداست که برم خواستگاری.تقی هم عاشقشه.تقی؟ یه غول مهربونه.با اون انگشتهای کلفتش٬ ریزترین مسائل ریاضی رو حل میکنه. ترم ۶ ریاضیه.(بالای ۱۰۰ کیلو داره..به جون خودم)

۱۷۹- جمکران. ساعت۳:۳۰.بامداد. یه روحانی(آخوند)جوون٬ کنار همسر(نامزد٬یا...) نقابدارش نشسته بود و عاشقونه حرف میزد. نمیدونم چرا یاد فیلم تایتانیک افتادم! کاش یه دوربین فیلمبرداری...از عشق نمیشه فیلم گرفت...مگه نه؟

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
به ياد جواد شجاعي...انسان
۱۷۳-باخودكاري كه دزديده ام٬ روي كتابي كه از كتابخانه ي عمومي امانت گرفته ام٬ با دستهايي كه شبيه دستهاي مرديست(پدر صدايش ميكردم) براي زندگي نكبتي كه بعد از آخرين خودكشي٬ ديگر از آن من نيست...مينويسم! "من" مينويسد. يك من دزديده شده(از "ما" دزديدمش) از همه ي دوپاهاي اطراف٬ از خدا٬ زمين...ما همه دزديم بهارنارنج!تنهايي عريانترين عرصه ي مسروقه مان است...نخواهي فهميد

۱۷۴-امشب حرفهايي ميزنم كه نشانه ي اوج تخيل "من" است. يك "من" متوهم تنها. آهاي عوضي هاي دنيا! با هر زبان كه عشقبازي ميكنيد. با هر زبان كه لالايي ميخوانيد. مرا به لال بودنم ببخشيد..لالهاي دنيا به يك زبان لالند. كرهاي دنيا به يك زبان كرند. ديوانه هاي دنيا با يك زبان ديوانگي ميكنند. كدام زبان؟ زبان بي مترجم مترسكها...زبان پيرزن ديوانه ي ميدان فرمانداري جيرفت:"بريد گم شيد مسخره ها!"

۱۷۵-كسي را كم دارم.(آنقدر پرم كه ديگر توان افزوده شدن نيست) ظرف كوچكي هستم(ميدانم) با همه ي پر بودن٬ كسي را كم دارم. كسي؟ چيزي! كه مرا بردارد. نگاه كند٬ بفهمد٬ در آغوش بگيرد٬باهمه ي نفرت٬ باهمه ي عشق(نميدانمش):در چاه توالت خالي كند. و من با كثافت و گه يكي شوم.توالت عمومي پارك شهر. خلوتگاه دوم٬ سمت چپ!همانجا كه نوشته ام:"كاش ميشد موند...از تميزي بيرون بدم مياد...اينجا ميشه نفس كشيد"

۱۷۶-دو كيلو گلابي خريدم. كه از طبقه ي پنجم خوابگاه...نشسته ام كنار پنجره.پيرمرد همسايه٬ نگران چشمهاي دريده ي پسر جوانيست كه زن عصابدستش را ديد ميزند.پيرزن٬ با غيرت مردش٬ در اوج شكوه ديده شدن٬ با عصايش بازي ميكند.گلابيها را پرت ميكنم پايين :بخوريد آدمها٬ اينها"ي" هاي گلابي اند...گلاب از آن ديوانگان....بخوريد "ي" ها را! پريسا٬ بهار نارنج٬آرزو... "گل" گلابي بدون "ي"٬براي همه ي روزهايي كه دوستتان داشتم....و "آب" مانده است؟...به صورتم ميپاشم و بيدار ميشوم.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۷۰-دیشب که برف میومد٬ دو تا دیوونه ی زنجیری٬بستنی قیفی بدست٬انقلاب ـــــامیرآباد را قدم میزدند و ......جلوی ۲۰۶ ها٬ باولع لیس میزدیم که دهن راننده های مایه دارشون آب بیفته و حالشون گرفته بشه...سوفورهای شهرداری که رد میشدند٬ قایمشون میکردیم که قلبشون نشکنه...یه نمایشگاه ماشین پر از تویوتا کمری و ماکسیما!کلی خوشحال شدیم(یه دونه پژو۲۰۶ نداشت)...دیشب برف میومد وما: با چشمهایمان٬ از زیباترین تصاویر دنیا عکس میگرفتیم و با مغزهایمان برای هم بلوتوث میکردیم...وای!! ما دو نفر واسه خوشبختی دو تا شب اینجوری کم داریم. دو تا شب برفی...دو تا بستنی قیفی...(فکر کنم سرمای بدی خورده باشم! از پنیسیلین متنفرم)

۱۷۱-"تو رو خدا امیر! خیلی رذلی...قرار بود با هم حرف بزنیم.ولم کن امیر...ولم کن کثافت...نه امیر!...هر دفعه همین حرفو میزنی..." هر دفعه همین حرف را میزنی(میگویی)

۱۷۲-بارها گفته ام:"کز کردن در قفس(تنها) بهتر از پرواز کردن کنار کرکس است"...نمیدونم چرا این کبوتر بی چشم و روی همسایه٬یه جوری میگه:"بغ بغ بقو...بقو بغ بقو...بغوووووو"...یعنی میگید عاشقمه؟

                     

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۶۷- ديروز توي دانشكده٬ يه خانوم مهربون٬ بهم.....شرمنده! فرق بين نيشخند و پوزخند و لبخند ٬چيه؟؟؟......اون خانوم مهربون......اه!!!!!!!!!!!!!

۱۶۸- گفت:"تصاوير سونوگرافي نشون داده كه شما دو قلو حامله ايد" خانم دكتر ادامه داد:"متاسفانه..." قلبم فروريخت..."متاسفانه يكي از بچه ها...يعني بايد سقط بشه" دكتر ادامه داد:"يعني اگه بدنيا بياد٬ براي سلامتي شما و..." بچه ها را سقط كردم. دوقلوهاي بهم چسپيده ي زيبايم را...شوهرم گريه كرد. (آخه يكيشون پسر بود. اون كه بايد سقط ميشد)...سقط كردم.ميفهمي؟(ساعت:۱۰:۳۰ كلاس تنظيم خانواده )

۱۶۹- " چرا ماما ها زن هستند؟" از مامانم پرسيدم. گفت:"اين سئوالا رو توي دانشگاه بهتون ياد دادن؟"......."ميدوني ننه! وقتي مامان بزرگ حوا! ميخواست بچه شو بدنيا بياره٬ غير از بابابزرگ آدم كه كس ديگه اي نبود! پس اولين ماماي دنيا٬ يه آقاست...يعني پدر علم مامايي!!" مادرم گفت:" خدا را شكر هنوز به مامان بزرگ حوا و بابابزرگ آدم اعتقاد داري. اين خواهر بيشعورت٬ دو كلاس درس خونده٬ همه جا جار ميزنه:"نسل ما از ميمونه"...زير سر اين معلم...!! بي پدر بچه مو از راه بدر كرد...آخه دارويني هم شد فاميل؟ "...

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۶۴-گفتگوی آدمها:الف گفت:ـــــــــــــــ ب گفت:ـــــــــــــــــ............گفتگوی دو تا مترسک:الف گفت:ـــــــــــــــــ ب جواب داد:ـــــــــــــــــــ...........مترسک فیلسوف گفت:ــــــــــــــــــــ مترسک فیلسوف جواب داد: ـــــــــــــــــــــــ

۱۶۵-در بیست و سه سالگی تنها یک آرزو داشت:"پیانو" چهل و سه سال بعد٬ بزرگترین پیانست قرن٬ تنها یک آرزو داشت:"بیست و سه سالگی" هشتاد و سه ساله که شد٬ با دستهای لرزان و چشمهای ضعیف٬ تنها یک آرزو داشت:"پیانو" در وصیتنامه اش نوشته بود:"همه ی زندگیم را بی هیچ آرزویی زیستم"...در آخرین نفس٬ تنها یک آرزو داشت:"کاش کسی نفهمد٬ با آرزوهایم زتدگی کردم(زنده بودم)...کاش! "

۱۶۶- حالم از خیلیها بهم میخوره. اصلا از خیلیها متنفرم. جمله ی ژان پل سارتر رو نوشتم توی دفترم:"جهنم یعنی دیگران" جهنم یعنی...قلب مترسک شکست.......به آینده امیدوارم٬ آینده ای بدون خیلیها....

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
۱۶۱-کسی نوشته های منو نمیفهمه. گمونم یه پسره که سالها پیش میخواست نویسنده بشه٬ به فئودر داستایفسکی گفته: "کسی نوشته های منو نمیفهمه." اسمش؟ لئون راسکانیاسکی!(اگر بروید قبرستان مسکو و قطعه ی ۶ را خوب بگردید٬ قبرش را پیدا میکنید) عوضش٬ کشاورز خوبی شد.

۱۶۲- آقای پلیس٬ در چهار راهی خلوت٬ باید میماند و چراغ را گاهی سبز و گاهی قرمز میکرد. خبر از ماشین و عابر پیاده نبود. و پلیس چراغ را گاهی سبز و گاهی قرمز میکرد. سرمای سختی بود. پلیس میلرزید و چراغ را... فردا صبح٬ جسد آقای پلیس٬ کنار چراغ راهنما و سر و صدای ماشینها! هیاهوی عابران:"پژو۲۰۶ صندقدار دیگه چه صیغه ایه؟"...چراغ قرمز بود  

۱۶۳-خدایی! این رونالدینیو نابغه است؟ یا اعجوبه٬ رقاص٬ فوتبالیست؟ علی دایی چی؟ اعجوبه٬ رقاص...اون پسره که کراک میکشه و بدنش کرم زده چی؟ اون پسره که رتبه ی ۲۶ کنکوره؟ اون پسره که اون آقاهه بهش گفت:"انگل!!" 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
مهران خدری...اعجوبه ی موسیقی(بتهوون)
۱۵۹-پولدارترین شکم گنده ی شهر(ارباب)٬ بزرگترین پیانوی جهان را خرید. اما!اما! ارباب دست نداشت. سالها بعد٬ یک معجزه(که خیلی راحت توی قصه های بی سر و تهی مثل این قصه پیدا میشه) گفت:"بخاطر شکوه شکمت٬ میتونی یک دقیقه صاحب دستهای بتهوون بشی و بعد از اون میمیری" به اشارت معجزه٬صاحب دستهای بتهوون شد"۵۹ثاتیه"خندید"۵۸ثانیه" به طرف میز رفت"۵۲ثانیه" اسلحه ی پدرش را برداشت"۵۱ثانیه"روی شقیقه اش گذاشت و شلیک کرد"۵۰ثانیه"...او "۴۸ثانیه" اضافه آورده بود. معجزه در حالیکه میخندید٬گفت:"اه!ببخشید٬گمونم دستهای صادق هدایت رو اشتباهی بهت دادم...چقدر من حواس پرتم!دستهای بتهوون سالهاست پیش مهران خدری..."

۱۶۰-پسر موسیقیدان گفت:"وقتی لودویگ وان بتهوون ویولن تمرین میکرد٬ یه عنکبوت٬ هر جا که بود٬میخکوب میشد و زل میزد به اعجوبه ی موسیقی. روزی که مادر لودویگ٬اتاق بهم ریخته اش را تمییز میکرد٬ خانه ی عنکبوت هنر دوست ویران شد و..." عنکبوت قصه ی موسیقیدان٬با مگس خانه ی داستایفسکی(که داستان نویس بزرگ دنیا با صدای ویزویزش "جنایت و مکافات" را نوشت)ازدواج کرد و...سالهاست توی پیانوی قدیمی بتهوون یه عنکبوت آلمانی و همسر مگسش(روسی) زندگی میکنند و برای حشراتی که مسئله و دغدغه شان خودکشی است٬ تار میبافند. تا بعد از لبریز شدن از "جنایت و مکافات"٬ با شکوه عجیب "سمفونی۵"٬ خودشان را دار بزنند...او گیاهخوار شده است.کتابهای فلسفی میخورد.صبح.ظهر.شب.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب