این وبلاگ تعطیل است...
۱۸۷-آقای پستچی! منو اشتباهی آوردی دنیا.مگه پشت بسته رو نخوندی؟ آهای٬ با تو ام! منو اشتباهی آوردی دنیا...زبون اینها رو نمیفهمم! آهان! زودتر میگفتی...پستخونه ای که پستچی اش بیسواد است و زمینی که آدمهایش خیلی خیلی باسوادند...هه هه هه!
۱۸۸- بچه که بودم٬ چتر کهنه ی پدر بزرگ را میدزدیدم و خیابان اصلی شهر شده بود بازار درامدم:"چتر! چتر اجاره میدیم..." بارون که شدید میشد٬ بیچاره هایی که غافلگیر شده بودند٬ خودشان را زیر چتر میکشیدند و مقصد را میگفتند و میرساندمشان...خیس خیس:"بزرگ که شدم٬ بزرگترین کارخانه ی چتر سازی جهان را..." خشکسالی رویاهایم را خراب کرد.پدربزرگ مرد.چتر را دزدیدند.
۱۸۵-کسی از ظلم نمیگه. همه میگویند:"کسی از ظلم نمیگه"...مترسک فیلسوف معتقده:" چرا همه میگویند: کسی از ظلم نمیگه و کسی از ظلم نمیگه؟" مترسک میخواد به اینهمه تناقض بخنده. از کنار کافه گودو رد شدم.دختره به پسره میگفت:"آرش! چرا کسی از ظلم نمیگه؟" پسره که زل زده بود به سینه های دختره٬ گفت:"هان؟ چی؟...هااااااان!"
خدایا! کمکم کن...در دنیایی که فقط فئودر داستایفسکی نابغه نیست! دنیای ادا و اطوار. دنیای... این روزها آرزوی مرگ میکنم! کمکم کن...
آموختن(چی گفتم!!) به مسعود ده نمکی (اوسا) اهدا میشود. گور بابای جایزه های بیخاصیت داورهای نا داور جشنواره ی بی جشن واره ی فجر.! گفت:"مسعود ده نمکی یک امل متحجر..." اون نابغه است. چشم حسود کور(نمیتونید ببینید؟): مترسک فیلسوف جواب داد!!.......این جایزه هر۴۷۴۱۵۶۵۲۵۵ سال٬با داوری ۱۰۰۰ مترسک فیلسوف...چی شد؟
۱۸۳- اون کدوم بازیه:"وقتی به قطعه ی اول ضربه میزنی٬ میفته روی دومی و قطعه ی دوم میفته روی سومی و قطعه ی سوم میفته روی..." من قطعه ی ۸۸ همان بازی هستم..بین من و ۸۹ کلی فاصله است.با توام قطعه ی ۱۳۸۵!! با توام قطعه ی ۲۵۵۵!...- اون کدوم بازیه:"وقتی به قطعه ی اول ضربه میزنی٬ میفته روی دومی و قطعه ی دوم میفته روی سومی و قطعه ی سوم میفته روی..." من قطعه ی ۸۸ همان بازی هستم..بین من و ۸۹ کلی فاصله است.با توام قطعه ی ۱۳۸۵!! با توام قطعه ی ۲۵۵۵!...
۱۸۱- مترسک خواهم ماند. پريسا آدم است. بهارنارنج: شيطان. حمید خداست. خداي لعنتي شورشگر ديوانه. لعنتي آشغال. نابغه ي بيشعوري كه زمين و زمان را به فحش گرفته و... حميد تنها بود. خدا تنها بود.(( دوستش دارم.اونقدر بالاست كه حالمو بهم ميزنه. آهاي حميد لجن! بيا پايين٬ كنار من و پريسا و بهار نارنج. بيا با هم گريه كنيم. بخون" يه حاجي بود يه گربه داشت٬ گربه شو خيلي دوست ميداشت..." بيا پايين كثافت گه...بيا تو بغل مترسك به ريش آدم و شيطون بخنديم( ميتوني تو بغلم گريه كني) بخاطر قله ۵۹ثانيه نفهم! يك ثانيه بمير...متولد شو حميد(خودم ميشم مامانت)
۱۷۸-گمونم عاشق فیفی شدم. اسمشو خودم انتخاب کردم.(آخه هنوز باهاش حرف نزدم) پژو۲۰۶قرمز داره. مانتوی خفاشی مشکی میپوشه. رژ قرمز میزنه. موهاش شرابیه.کفش پاشنه بلند زرد داره٬ با شلوار جین کوتاه(روسری قرمز)...همین فرداست که برم خواستگاری.تقی هم عاشقشه.تقی؟ یه غول مهربونه.با اون انگشتهای کلفتش٬ ریزترین مسائل ریاضی رو حل میکنه. ترم ۶ ریاضیه.(بالای ۱۰۰ کیلو داره..به جون خودم)
۱۷۹- جمکران. ساعت۳:۳۰.بامداد. یه روحانی(آخوند)جوون٬ کنار همسر(نامزد٬یا...) نقابدارش نشسته بود و عاشقونه حرف میزد. نمیدونم چرا یاد فیلم تایتانیک افتادم! کاش یه دوربین فیلمبرداری...از عشق نمیشه فیلم گرفت...مگه نه؟
۱۷۴-امشب حرفهايي ميزنم كه نشانه ي اوج تخيل "من" است. يك "من" متوهم تنها. آهاي عوضي هاي دنيا! با هر زبان كه عشقبازي ميكنيد. با هر زبان كه لالايي ميخوانيد. مرا به لال بودنم ببخشيد..لالهاي دنيا به يك زبان لالند. كرهاي دنيا به يك زبان كرند. ديوانه هاي دنيا با يك زبان ديوانگي ميكنند. كدام زبان؟ زبان بي مترجم مترسكها...زبان پيرزن ديوانه ي ميدان فرمانداري جيرفت:"بريد گم شيد مسخره ها!"
۱۷۵-كسي را كم دارم.(آنقدر پرم كه ديگر توان افزوده شدن نيست) ظرف كوچكي هستم(ميدانم) با همه ي پر بودن٬ كسي را كم دارم. كسي؟ چيزي! كه مرا بردارد. نگاه كند٬ بفهمد٬ در آغوش بگيرد٬باهمه ي نفرت٬ باهمه ي عشق(نميدانمش):در چاه توالت خالي كند. و من با كثافت و گه يكي شوم.توالت عمومي پارك شهر. خلوتگاه دوم٬ سمت چپ!همانجا كه نوشته ام:"كاش ميشد موند...از تميزي بيرون بدم مياد...اينجا ميشه نفس كشيد"
۱۷۶-دو كيلو گلابي خريدم. كه از طبقه ي پنجم خوابگاه...نشسته ام كنار پنجره.پيرمرد همسايه٬ نگران چشمهاي دريده ي پسر جوانيست كه زن عصابدستش را ديد ميزند.پيرزن٬ با غيرت مردش٬ در اوج شكوه ديده شدن٬ با عصايش بازي ميكند.گلابيها را پرت ميكنم پايين :بخوريد آدمها٬ اينها"ي" هاي گلابي اند...گلاب از آن ديوانگان....بخوريد "ي" ها را! پريسا٬ بهار نارنج٬آرزو... "گل" گلابي بدون "ي"٬براي همه ي روزهايي كه دوستتان داشتم....و "آب" مانده است؟...به صورتم ميپاشم و بيدار ميشوم.
۱۷۱-"تو رو خدا امیر! خیلی رذلی...قرار بود با هم حرف بزنیم.ولم کن امیر...ولم کن کثافت...نه امیر!...هر دفعه همین حرفو میزنی..." هر دفعه همین حرف را میزنی(میگویی)
۱۷۲-بارها گفته ام:"کز کردن در قفس(تنها) بهتر از پرواز کردن کنار کرکس است"...نمیدونم چرا این کبوتر بی چشم و روی همسایه٬یه جوری میگه:"بغ بغ بقو...بقو بغ بقو...بغوووووو"...یعنی میگید عاشقمه؟
۱۶۸- گفت:"تصاوير سونوگرافي نشون داده كه شما دو قلو حامله ايد" خانم دكتر ادامه داد:"متاسفانه..." قلبم فروريخت..."متاسفانه يكي از بچه ها...يعني بايد سقط بشه" دكتر ادامه داد:"يعني اگه بدنيا بياد٬ براي سلامتي شما و..." بچه ها را سقط كردم. دوقلوهاي بهم چسپيده ي زيبايم را...شوهرم گريه كرد. (آخه يكيشون پسر بود. اون كه بايد سقط ميشد)...سقط كردم.ميفهمي؟(ساعت:۱۰:۳۰ كلاس تنظيم خانواده )
۱۶۹- " چرا ماما ها زن هستند؟" از مامانم پرسيدم. گفت:"اين سئوالا رو توي دانشگاه بهتون ياد دادن؟"......."ميدوني ننه! وقتي مامان بزرگ حوا! ميخواست بچه شو بدنيا بياره٬ غير از بابابزرگ آدم كه كس ديگه اي نبود! پس اولين ماماي دنيا٬ يه آقاست...يعني پدر علم مامايي!!" مادرم گفت:" خدا را شكر هنوز به مامان بزرگ حوا و بابابزرگ آدم اعتقاد داري. اين خواهر بيشعورت٬ دو كلاس درس خونده٬ همه جا جار ميزنه:"نسل ما از ميمونه"...زير سر اين معلم...!! بي پدر بچه مو از راه بدر كرد...آخه دارويني هم شد فاميل؟ "...
۱۶۵-در بیست و سه سالگی تنها یک آرزو داشت:"پیانو" چهل و سه سال بعد٬ بزرگترین پیانست قرن٬ تنها یک آرزو داشت:"بیست و سه سالگی" هشتاد و سه ساله که شد٬ با دستهای لرزان و چشمهای ضعیف٬ تنها یک آرزو داشت:"پیانو" در وصیتنامه اش نوشته بود:"همه ی زندگیم را بی هیچ آرزویی زیستم"...در آخرین نفس٬ تنها یک آرزو داشت:"کاش کسی نفهمد٬ با آرزوهایم زتدگی کردم(زنده بودم)...کاش! "
۱۶۶- حالم از خیلیها بهم میخوره. اصلا از خیلیها متنفرم. جمله ی ژان پل سارتر رو نوشتم توی دفترم:"جهنم یعنی دیگران" جهنم یعنی...قلب مترسک شکست.......به آینده امیدوارم٬ آینده ای بدون خیلیها....
۱۶۲- آقای پلیس٬ در چهار راهی خلوت٬ باید میماند و چراغ را گاهی سبز و گاهی قرمز میکرد. خبر از ماشین و عابر پیاده نبود. و پلیس چراغ را گاهی سبز و گاهی قرمز میکرد. سرمای سختی بود. پلیس میلرزید و چراغ را... فردا صبح٬ جسد آقای پلیس٬ کنار چراغ راهنما و سر و صدای ماشینها! هیاهوی عابران:"پژو۲۰۶ صندقدار دیگه چه صیغه ایه؟"...چراغ قرمز بود
۱۶۳-خدایی! این رونالدینیو نابغه است؟ یا اعجوبه٬ رقاص٬ فوتبالیست؟ علی دایی چی؟ اعجوبه٬ رقاص...اون پسره که کراک میکشه و بدنش کرم زده چی؟ اون پسره که رتبه ی ۲۶ کنکوره؟ اون پسره که اون آقاهه بهش گفت:"انگل!!"
۱۶۰-پسر موسیقیدان گفت:"وقتی لودویگ وان بتهوون ویولن تمرین میکرد٬ یه عنکبوت٬ هر جا که بود٬میخکوب میشد و زل میزد به اعجوبه ی موسیقی. روزی که مادر لودویگ٬اتاق بهم ریخته اش را تمییز میکرد٬ خانه ی عنکبوت هنر دوست ویران شد و..." عنکبوت قصه ی موسیقیدان٬با مگس خانه ی داستایفسکی(که داستان نویس بزرگ دنیا با صدای ویزویزش "جنایت و مکافات" را نوشت)ازدواج کرد و...سالهاست توی پیانوی قدیمی بتهوون یه عنکبوت آلمانی و همسر مگسش(روسی) زندگی میکنند و برای حشراتی که مسئله و دغدغه شان خودکشی است٬ تار میبافند. تا بعد از لبریز شدن از "جنایت و مکافات"٬ با شکوه عجیب "سمفونی۵"٬ خودشان را دار بزنند...او گیاهخوار شده است.کتابهای فلسفی میخورد.صبح.ظهر.شب.
