تبليغاتX
مترسک فیلسوف - آدم برفی
آدم برفی
۲۱۷- دماغ آدم برفیه رو برداشتیم. مینا جراح بود و من کمک جراح. آخه خیلی بزرگ بود. بزرگترین هویجی که توی عمرمون میدیدیم. باید کوتاه و خوش فرم میشد. یه خورده شو من خوردم...یه خورده شو مینا...یه خورده شو من خوردم...یه خورده شو مینا...من..مینا..من..مینا..من..خدایا! تموم شد...شب خواستگاری چشمک زدـ( کلی چشم جراحی کردیم:هلوهای آبدار سرخ...) یه آدم برفی دیدم مغز داشت:یه عالمه خاکستر سیگار(وینستون)...چرا واسه آدم برفیها قلب نمیذارن؟ یه سیب سرخ خوشگل..مثلا...

۲۱۸-خیلی وقت قبل.گمونم سیزده سال پیش.جیرفت برف اومد( واسه اولین و شاید آخرین بار) پسر خاله مجیدم یه آدم برفی ساخت و گذاشت توی فریزر.باهاش حرف میزد. امروز ظهر: دختر خاله مینا زنگ زد:" سلام پسر خاله مترسک! برق جیرفت و کرمون قطع شده...دو روز و نصفه که اینجا خاموشیه.کلی گوشت و خوراکی فاسد شده...وای٬ یادم رفت بگم!مجید نیست. یعنی گمشده...مامانم گفت ازت بپرسم٬ نیومده پیش تو؟...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب