به علی حجتی که گفت:عاشقان را باهم قراری نیست...چرا که عشق بیقراریست
۲۱۹ـ وسایلو جمع کن! از اینجا میریم. پاشو زن! پاشو! پسر صابخونه هست که هست.اصلا پسر شاه...بی ناموس عوضی!...کفتر باز مافنگی!...بذار بشنون! به درک... به قبرت نور بباره غلامرضا : "رحیم! زن خوشگل دردسر داره٬ خر نشو! " باید بریم.معطل نکن...روستا؟ که پسر کدخدا و اون ممد رضای مادر...بفهم سکینه! خوشگلی...همون پارسال که اون پسره ی قرتی بهت گفت:" حیف تو نیست ژیگولی..." باید میمردی. سریعتر...یالله!...یه کار پیدا کردم. با جای خواب...میریم باغ وحش...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب