تبليغاتX
مترسک فیلسوف -
۲۲۰- چرا مترسک شدم؟ مامان و بابام بچه نمیخواستن. یه شب مامانم بجای قرص ضد بارداری٬ دیازپام ده میلی خورد...بابام که دید مامانم خوابه٬ بهش خیانت کرد...نه ماه بعد من و داداشم بدنیا اومدیم. من مردم و داداشم زنده موند...حقم بود مترسک بشم٬ یا نه؟

۲۲۱- جاسیگاری خوشگلیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...جاسیگاری ملوسیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون..."سیگارمو کجا قایم کردی؟" جاسیگاری خوشگلیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...جاسیگاری ملوسیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...

۲۲۲- پریسا فریاد میکشید:"از هر نوع یه دونه" انبار خونشون پره از سیبهای بزرگ و کوچیک٬ سرخ و سبز. دیشب زنگ زد:" بیا خونمون. کلکسیونم تکمیل شد. سیگار و قهوه یادت نره! " پسر عمو رجبش یه سیب بزرگ از ژاپن فرستاده بود. "بخور مترسک! شروع کن. باید همشون رو بخوری. به احترام مامان بزرگ حوا! تو پسری! مردی! نری! مذکری!...بخورشون! " واسه خاطر یه سیب ممنوعه٬ باید سیصد و پنجاه کیلو سیب بخورم؟...چقدر دلم گلابی میخواد٬ گلابی گندیده...عق زدم...بالا آوردم...یه دنیا آدم...یه عالمه مو٬ سینه٬ باسن٬ مانتو٬ ماتیک٬ کرم٬ روسری...یه عالمه پریسا...زن!

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب