تبليغاتX
مترسک فیلسوف - تنها یگانه واقعیه_ میتونم لمسش کنم
تنها یگانه واقعیه_ میتونم لمسش کنم
۲۲۳- قله نزدیک بود. سی مرغ پرواز میکردند...به تجلی سیمرغ. عقاب من سیزدهمی بود.ایستاد! عقاب سیاه من! ایستاد و ایستاد و ایستاد..."عقاب! بیست و نه مرغ بی تو فانی اند...جاودانگی را از ما مگیر"...(خیلی آروم زیر گوشم گفت:" ببین مترسک! عاشق شدم.عاشق اون مرغ سفیده...همون که روزی یه تخم میذاره...عاشق شدم مترسک. میفهمی؟ همون مرغ سفیده.که روزی یه تخم میذاره.میفهمی؟"...) چرا یه تخم؟ پس چندتا؟...سه تا...چرا سه تا؟ پس چند تا؟ دو تا...چرا دو تا؟...

۲۲۴- سارا باقری!...رفتیم کافی شاپ.کافی گلاسه سفارش دادی. بلد نبودم بخورم.گفتم:دلستر...اونم خوردی.چه شکموی خوشگلی!...خیابون پورسینا٬ سیگار میکشیدی...با تیرکمون...با یه چشم بسته(یعنی سارا چشمک میزنه؟)...نشونه گرفتی...و تنها عقاب آسمون مزرعه...شاعر قاتل!...پریسا پرهاشو برد.واسه بالش شب زفاف.فیفی گوشت و خون میخواست. با پیک فرستادم جردن(نوش جون ملوسک...واقعا سگ گرگ عجیبیه) زن همسایه مون با پاهاش فرار کرد( نیمه شب. مخلوط عصاره ی پای عقاب و سفیده ی تخم کرکس...آروم رنگش کن.طوری که سرخیش مشخص نشه:۲۰۶مان ۲۰۶ سال مکانیک نبیند.آمین! بترکه چشم حسود.ایشالا...) عقاب من...عقاب بیچاره ی من٬ از ترس...خراب کرده بود.رید به دنیاتون.جوهر موندگاریه.باهاش نوشتم:"دیشب یه بسته تیغ خریدم.نشد...باید ریشمو بزنم.شاید امشب..."

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب