۱۷۰-دیشب که برف میومد٬ دو تا دیوونه ی زنجیری٬بستنی قیفی بدست٬انقلاب ـــــامیرآباد را قدم میزدند و ......جلوی ۲۰۶ ها٬ باولع لیس میزدیم که دهن راننده های مایه دارشون آب بیفته و حالشون گرفته بشه...سوفورهای شهرداری که رد میشدند٬ قایمشون میکردیم که قلبشون نشکنه...یه نمایشگاه ماشین پر از تویوتا کمری و ماکسیما!کلی خوشحال شدیم(یه دونه پژو۲۰۶ نداشت)...دیشب برف میومد وما: با چشمهایمان٬ از زیباترین تصاویر دنیا عکس میگرفتیم و با مغزهایمان برای هم بلوتوث میکردیم...وای!! ما دو نفر واسه خوشبختی دو تا شب اینجوری کم داریم. دو تا شب برفی...دو تا بستنی قیفی...(فکر کنم سرمای بدی خورده باشم! از پنیسیلین متنفرم)
۱۷۱-"تو رو خدا امیر! خیلی رذلی...قرار بود با هم حرف بزنیم.ولم کن امیر...ولم کن کثافت...نه امیر!...هر دفعه همین حرفو میزنی..." هر دفعه همین حرف را میزنی(میگویی)
۱۷۲-بارها گفته ام:"کز کردن در قفس(تنها) بهتر از پرواز کردن کنار کرکس است"...نمیدونم چرا این کبوتر بی چشم و روی همسایه٬یه جوری میگه:"بغ بغ بقو...بقو بغ بقو...بغوووووو"...یعنی میگید عاشقمه؟
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
