جمکران بودم(به یاد یک دوست:محمد عبدیان)
۱۷۷- ساعت۱۲. نیمه شب. مسجد جمکران.قم.از کافی نت برمیگشتم. مسعود گفت:"بریم جمکران" ما هم که رفتنمان خوب است و بله گفتنمان خوبتر:"برویم مسعود جان.برویم." ساعت ۲ بامداد. جمکران.قم...اینجا چقدر ساده و عجیبه.انگار یه مامان بزرگ مهربون٬قصه میگه.حیف! فردا! دوباره! تعبیر و تفسیر و نیچه و کفشهای پاشنه بلند فیفی! "مامان بزرگ! این قصه که واسمون گفتی٬ راسته؟ "..."تو چی دوست داری؟"...دعایتان کردم
۱۷۸-گمونم عاشق فیفی شدم. اسمشو خودم انتخاب کردم.(آخه هنوز باهاش حرف نزدم) پژو۲۰۶قرمز داره. مانتوی خفاشی مشکی میپوشه. رژ قرمز میزنه. موهاش شرابیه.کفش پاشنه بلند زرد داره٬ با شلوار جین کوتاه(روسری قرمز)...همین فرداست که برم خواستگاری.تقی هم عاشقشه.تقی؟ یه غول مهربونه.با اون انگشتهای کلفتش٬ ریزترین مسائل ریاضی رو حل میکنه. ترم ۶ ریاضیه.(بالای ۱۰۰ کیلو داره..به جون خودم)
۱۷۹- جمکران. ساعت۳:۳۰.بامداد. یه روحانی(آخوند)جوون٬ کنار همسر(نامزد٬یا...) نقابدارش نشسته بود و عاشقونه حرف میزد. نمیدونم چرا یاد فیلم تایتانیک افتادم! کاش یه دوربین فیلمبرداری...از عشق نمیشه فیلم گرفت...مگه نه؟
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
