تبليغاتX
مترسک فیلسوف -
۱۸۰- منجی به بند کشیده شد. (باید کسی منجی منجی میشد) و...و آن منجی(که باید منجی منجی میشد) در بند بود. همیشه منجی دیگری لازم است...آن منجی نیز به بند بود. واقعه اتفاق افتاد. قوم در انتظار منجی لحظه شماری میکرد...قوم نابود شد.منجیان اسیر! در انتظار منجی... واقعه بندها را گشود.

۱۸۱- مترسک خواهم ماند. پريسا آدم است. بهارنارنج: شيطان. حمید خداست. خداي لعنتي شورشگر ديوانه. لعنتي آشغال. نابغه ي بيشعوري كه زمين و زمان را به فحش گرفته و... حميد تنها بود. خدا تنها بود.(( دوستش دارم.اونقدر بالاست كه حالمو بهم ميزنه. آهاي حميد لجن! بيا پايين٬ كنار من و پريسا و بهار نارنج. بيا با هم گريه كنيم. بخون" يه حاجي بود يه گربه داشت٬ گربه شو خيلي دوست ميداشت..." بيا پايين كثافت گه...بيا تو بغل مترسك به ريش آدم و شيطون بخنديم( ميتوني تو بغلم گريه كني) بخاطر قله ۵۹ثانيه نفهم! يك ثانيه بمير...متولد شو حميد(خودم ميشم مامانت)

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب