تبليغاتX
مترسک فیلسوف -
۱۸۴- دیروز با فیفی حرف زدم. سلام که کردم گفت:" بفرمایید"... گفتم:" میدونید خانوم! من عاشق شما شدم...اسمتون فیفیه؟" خندید. "شما عاشق چی من شدید؟"...گفتم:" چند روز پیش سرتون رو ۹۰ درجه به چپ چرخوندید. تو زاویه ی ۳۷ درجه٬ عاشق چشاتون شدم!...پژو ۲۰۶ هم بی تاثیر نبود" کلی خندید. کلی خندید. بهش گفتم که میدونم اون خیلی سوسوله و من خیلی احمقم٬ ولی:" میشه برای یه بار با ۲۰۶ قرمزتون دور میدون انقلاب بچرخیم" فیفی من خندید...خندید و به افتخار پایان یک رابطه ی انسانی مسخره٬ چهار بار بوق زد. بوقهایی که مال من بودند. مال خود خودم. کاش اسمشو پرسیده بودم.(یکی منو دوست داشته باشه...لطفا!)

۱۸۵-کسی از ظلم نمیگه. همه میگویند:"کسی از ظلم نمیگه"...مترسک فیلسوف معتقده:" چرا همه میگویند: کسی از ظلم نمیگه و کسی از ظلم نمیگه؟" مترسک میخواد به اینهمه تناقض بخنده. از کنار کافه گودو رد شدم.دختره به پسره میگفت:"آرش! چرا کسی از ظلم نمیگه؟" پسره که زل زده بود به سینه های دختره٬ گفت:"هان؟ چی؟...هااااااان!"

خدایا! کمکم کن...در دنیایی که فقط فئودر داستایفسکی نابغه نیست! دنیای ادا و اطوار. دنیای... این روزها آرزوی مرگ میکنم! کمکم کن... 

 

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب