تبليغاتX
مترسک فیلسوف -
۱۸۶-(پارک ملت) آدامس چسپیده بود پشت شلوار فلسفه دان بزرگ ایران.کنده نمیشد.پیراهن استاد کوتاه بود و آدامس را نمیپوشاند. آبروی استاد٬ بر لبه ی انهدام میلغزید.. سیستمهای فلسفی قادر به حل این مسئله نبودند. استاد٬ به یاس فلسفی...که ناگهان! ناگهان آدامس بزرگ شد و استاد را بلعید. بزرگتر شد و پارک رابلعید.شهر رابلعید٬ایران را بلعید.جهان را بلعید.کهکشان را بلعید.منظومه را بلعید.وجود را...آدامسی که در دهان مترسک فیلسوف بالا و پایین میرفت(آدامس جویدن مترسک خیلی دیدنیه)

۱۸۷-آقای پستچی! منو اشتباهی آوردی دنیا.مگه پشت بسته رو نخوندی؟ آهای٬ با تو ام! منو اشتباهی آوردی دنیا...زبون اینها رو نمیفهمم! آهان! زودتر میگفتی...پستخونه ای که پستچی اش بیسواد است و زمینی که آدمهایش خیلی خیلی باسوادند...هه هه هه!

۱۸۸- بچه که بودم٬ چتر کهنه ی پدر بزرگ را میدزدیدم و خیابان اصلی شهر شده بود بازار درامدم:"چتر! چتر اجاره میدیم..." بارون که شدید میشد٬ بیچاره هایی که غافلگیر شده بودند٬ خودشان را زیر چتر میکشیدند و مقصد را میگفتند و میرساندمشان...خیس خیس:"بزرگ که شدم٬ بزرگترین کارخانه ی چتر سازی جهان را..." خشکسالی رویاهایم را خراب کرد.پدربزرگ مرد.چتر را دزدیدند.

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب