ببخشيد طولانيه...زندگيمه
۱۸۹- اواخر اسفند: زنگ زدم خوابگاه دختران(داشتم ديوونه ميشدم.يكي بايد ميفهميد) خيليها فحش ميدادند(مزاحم عوضي!) شهين باهام حرف زد(ساعتها) اون خيلي...ميشد ديوونه وار بهش وابسته شد. ديشب دوباره زنگ زدم.بايد باهاش حرف ميزدم.بايد...دوستش گفت:"رفته حموم" نيم ساعت بعد:"رفته بيرون.ديگه زنگ نزن.بچه ها خوابن" لحن صداشو حس كردم:آره بيچاره ي بدبخت٬ شهين توي اتاقه و حوصله ي... شايد اگر مسعود نبود...مسعود بهم گفت:"احمق! اون و دوستاش گذاشتنت سر كار. شدي مضحكه٬ مسخره! تو چرا اينقدر خري؟ داره به ريشت ميخنده!" مسعود گفت:داره به ريشت ميخنده.شدي سوژه ي خنده ي خوابگاه دخترا...مريم ۱۸ ساله ۱۹ ساله شد. همون فاحشه ي ۱۰۰۰۰ توماني.خونشون ميدون اعدامه.جنوب جنوب شهر. ميخوام بهش پيشنهاد ازدواج بدم. "مريم كوچولو! به ريشم نخند. باهام حرف بزن! واست يه عالمه مترسك ميسازم. با هزاريهاي سبز. هزاران هزار٬ هزاري سبز. بعد به ريش آدمهايي كه هزاريها( بدن كاغذي مترسكهايمان) را ميدزدند٬ ميخنديم."مريم! خانومه رو ببين! ميخواد اون هزاري رو بدزده. آهاي خانوم! اگر اون هزاري نباشه٬ مترسك نميتونه بشاشه. از بالاتر بردار...
نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب
