تبليغاتX
مترسک فیلسوف - آخ...آخ...آخ...آخ...
آخ...آخ...آخ...آخ...
۲۰۰- یه دختر بیست و چند ساله.بعضی وقتها میومد خونمون. به مادرم کمک میکرد و پول میگرفت...دیشب٬ خواهرم زنگ زد:" احمد! یه خبر دست اول! امروز فهمیدم! رخساره سینه نداره..." خواهرم خندید. اون قهقهه میزد.رخساره! همون که...رخساره سینه نداره... " نخند مسخره! اونا اسباب بازی شهوت حیوونی یه مرده...یه شب...نناز کثافت!..." رخساره! باید برگردم کرمون.تو با شکوهترین زن دنیای مترسکی...به خدا ترحم نیست...انگاری عاشقت شدم.دست نخورده ای.مثل من.ببخش! دست خودم نیست.آره! مرد که گریه نمیکنه...شاملو :" پستانهایت کندوی کوهستانهاست"...قصه نمیگم....کاش قصه بود...

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب