تبليغاتX
مترسک فیلسوف - هه هه هه...
هه هه هه...
۲۰۱- میرم روستا.فیلم میبینم.کتاب میخونم. مینویسم...چنار میکارم.آخه سالها بعد چنارم کهنسال میشه و یکی زیر سایه اش میشینه و به رفیقش میگه:" این چنار رو یه مترسک فیلسوف کاشت. که قرار بود بیاد روستا٬ فیلم ببینه٬ کتاب بخونه و چنار بکاره.بدبخت٬ به آرزوش نرسید...توی خوابگاه٬ با رویای روستا و کلبه و چنار...خودشو کشت! "

۲۰۲-اولین بار کی عاشق شدم؟...سه سالم بود.عاشق عروسک دختر همسایه مون....عروسی کرد و رفت زاهدان. یک از دختر همسایه مون بپرسه:"عروسکت کجاست؟ با خودت بردیش زاهدان؟...همون که بهش میگفتی ستاره...خیلی بهش بر میخورد.طفلکی! اسم واقعیش پریسا بود...دست چپش شل بود. نکنه گمش کردی؟!..."

۲۰۳- میلیاردها مدل. نقاش نشسته است٬ کمی آنطرفتر. هر کی یه شکل ایستاده.میلیاردها فیگور.نقاش میکشد. "مترسک ایستاده است". پشت به نقاش. کسی چه میدونه! شاید گریه میکنه... یا میخنده؟ شاید داره یه طرح از نقاش میکشه؟ اون یه آینه جیبی قرمز داره...نکنه داره بالا میاره؟...به درک!!! بخندید:...هه هه هه هه ... باید خمیازه بکشم.چرا؟ نمیتونم یه جا بمونم.میخوام فرار کنم...کی پایه است؟

نوشته شده توسط مترسک فیلسوف در | | لینک به این مطلب