<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مترسک فیلسوف</title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/</link>
<description>انقراض نسل مترسکها(یکی اینورا یه مترسک ندیده؟)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 11 Dec 2007 04:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://ammarr.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;خرمگس خرفت&lt;/A&gt;: گریه نکن دیگه. نوشته ها و اسمتو میتونن بدزدن. تخیلتو نههههههههههههههههههههه.......... بیا گرم شو. واست سوپ درست میکنیم. ببین چقدر لاغر و مردنی شدی. چقدر میلرزی. اون لعنتیا باهات چیکار کردن؟ میشه هی نپرسی &quot; قول میدین اذیتم نکنین؟ &quot; آره عزیزم. قربونت بشم. تموم شد. آوارگی و تنهایی تموم شد. یه عالمه حشره ازت دفاع میکنن. هیشکی حق نداره اذیتت کنه. ما نمیذاریم. بنویس.......... زنده بمون. میدونستی! تو تنها وبلاگ نویسی هستی که چند میلیار بادی گارد داره. چند میلیارد حشره...فقط بنویس............ سایتمون که آماده شد٬ همه جمع میشیم. از اولین مترسک تا رویا و آناهیتا. اونوقت بدون ترس دزدی٬ نوشته های اصلیمونو میذاریم و حسابی میترکونیم. ارباب تن لشمون٬ احمد خان رحیمی٬ میخواد زن بگیره. باید جورشو بکشیم و هی بنویسیم و تو سایتمون تبلیغ بذاریم و پول در بیاریم. نباید به زن ارباب سخت بگذره. میفهمی که؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مترسک فیلسوف: فقط بذار تو بغلت٬ یه دل سیر گریه کنم.......... مگه من چیکار کرده بودم که کلبه ی کوچیکمو رو سرم خراب کردن؟!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Dec 2007 04:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRIKE&gt;(دنيای مسخره ايه...)&lt;/STRIKE&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;&lt;STRIKE&gt;( دنیای خوشگلیه...&lt;/STRIKE&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;&lt;STRIKE&gt;( دنیای خوشگلیه......&lt;/STRIKE&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRIKE&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRIKE&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;(دنیای مسخره ایه...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2007 14:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها یگانه واقعیه_ میتونم لمسش کنم</title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>۲۲۳- قله نزدیک بود. سی مرغ پرواز میکردند...به تجلی سیمرغ. عقاب من سیزدهمی بود.ایستاد! عقاب سیاه من! ایستاد و ایستاد و ایستاد...&quot;عقاب! بیست و نه مرغ بی تو فانی اند...جاودانگی را از ما مگیر&quot;...(خیلی آروم زیر گوشم گفت:&quot; ببین مترسک! عاشق شدم.عاشق اون مرغ سفیده...همون که روزی یه تخم میذاره...عاشق شدم مترسک. میفهمی؟ همون مرغ سفیده.که روزی یه تخم میذاره.میفهمی؟&quot;...) چرا یه تخم؟ پس چندتا؟...سه تا...چرا سه تا؟ پس چند تا؟ دو تا...چرا دو تا؟... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;۲۲۴-&amp;nbsp;سارا باقری!...رفتیم کافی شاپ.کافی گلاسه سفارش دادی. بلد نبودم بخورم.گفتم:دلستر...اونم خوردی.چه شکموی خوشگلی!...خیابون پورسینا٬ سیگار میکشیدی...با تیرکمون...با یه چشم بسته(یعنی سارا چشمک میزنه؟)...نشونه گرفتی...و تنها عقاب آسمون مزرعه...شاعر قاتل!...پریسا پرهاشو برد.واسه بالش شب زفاف.فیفی گوشت و خون میخواست. با پیک فرستادم جردن(نوش جون ملوسک...واقعا سگ گرگ عجیبیه) زن همسایه مون با پاهاش فرار کرد( نیمه شب. مخلوط عصاره ی پای عقاب و سفیده ی تخم کرکس...آروم رنگش کن.طوری که سرخیش مشخص نشه:۲۰۶مان ۲۰۶&amp;nbsp;سال مکانیک نبیند.آمین! بترکه چشم حسود.ایشالا...) عقاب من...عقاب بیچاره ی من٬ از ترس...خراب کرده بود.رید به دنیاتون.جوهر موندگاریه.باهاش&amp;nbsp;نوشتم:&quot;دیشب یه بسته تیغ خریدم.نشد...باید ریشمو بزنم.شاید امشب...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2007 06:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;۲۲۰&lt;/FONT&gt;- چرا مترسک شدم؟ مامان و بابام بچه نمیخواستن. یه شب مامانم بجای قرص ضد بارداری٬ دیازپام ده میلی خورد...بابام که دید مامانم خوابه٬ بهش خیانت کرد...نه ماه بعد من و داداشم بدنیا اومدیم. من مردم و داداشم زنده موند...حقم بود مترسک بشم٬ یا نه؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRIKE&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;۲۲۱&lt;/FONT&gt;- جاسیگاری خوشگلیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...جاسیگاری ملوسیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...&quot;سیگارمو کجا قایم کردی؟&quot; جاسیگاری خوشگلیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...جاسیگاری ملوسیه...جعبه ی حلقه ی نامزدیمون...&lt;/STRIKE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;۲۲۲&lt;/FONT&gt;- پریسا فریاد میکشید:&quot;از هر نوع یه دونه&quot; انبار خونشون پره از سیبهای بزرگ و کوچیک٬ سرخ و سبز. دیشب زنگ زد:&quot; بیا خونمون. کلکسیونم تکمیل شد. سیگار و قهوه یادت نره! &quot; پسر عمو رجبش یه سیب بزرگ از ژاپن فرستاده بود. &quot;بخور مترسک! شروع کن. باید همشون رو&amp;nbsp;بخوری. به احترام مامان بزرگ حوا! تو پسری! مردی! نری! مذکری!...بخورشون! &quot; واسه خاطر یه سیب ممنوعه٬ باید سیصد و پنجاه کیلو سیب بخورم؟...چقدر دلم گلابی میخواد٬ گلابی گندیده...عق زدم...بالا آوردم...یه دنیا آدم...یه عالمه مو٬ سینه٬ باسن٬ مانتو٬ ماتیک٬ کرم٬ روسری...یه عالمه پریسا...زن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Apr 2007 05:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به علی حجتی که گفت:عاشقان را باهم قراری نیست...چرا که عشق بیقراریست</title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>۲۱۹ـ وسایلو جمع کن! از اینجا میریم. پاشو زن! پاشو! پسر صابخونه هست که هست.اصلا پسر شاه...بی ناموس عوضی!...کفتر باز مافنگی!...بذار بشنون! به درک... به قبرت نور بباره غلامرضا : &quot;رحیم! زن خوشگل دردسر داره٬ خر نشو! &quot; باید بریم.معطل نکن...روستا؟ که پسر کدخدا و اون ممد رضای مادر...بفهم سکینه! خوشگلی...همون پارسال که اون پسره ی قرتی بهت گفت:&quot; حیف تو نیست ژیگولی...&quot; باید میمردی. سریعتر...یالله!...یه کار پیدا کردم. با جای خواب...میریم باغ وحش... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2007 07:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم برفی</title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>۲۱۷- دماغ آدم برفیه رو برداشتیم.&amp;nbsp;مینا جراح بود و من کمک جراح. آخه خیلی بزرگ بود. بزرگترین هویجی که توی عمرمون میدیدیم. باید کوتاه و خوش فرم میشد. یه خورده شو من خوردم...یه خورده شو مینا...یه خورده شو من خوردم...یه خورده شو مینا...من..مینا..من..مینا..من..خدایا! تموم شد...شب خواستگاری چشمک زدـ( کلی چشم جراحی کردیم:هلوهای آبدار سرخ...) یه آدم برفی دیدم مغز داشت:یه&amp;nbsp;عالمه خاکستر سیگار(وینستون)...چرا واسه&amp;nbsp;آدم برفیها قلب نمیذارن؟ یه سیب سرخ خوشگل..مثلا... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۱۸-خیلی وقت قبل.گمونم سیزده سال پیش.جیرفت برف اومد( واسه اولین و شاید آخرین بار) پسر خاله مجیدم یه آدم برفی&amp;nbsp;ساخت و گذاشت توی فریزر.باهاش حرف میزد. امروز ظهر: دختر خاله مینا زنگ زد:&quot; سلام پسر خاله مترسک! برق جیرفت و کرمون قطع شده...دو روز و نصفه که اینجا خاموشیه.کلی گوشت و خوراکی فاسد شده...وای٬ یادم رفت&amp;nbsp;بگم!مجید نیست. یعنی گمشده...مامانم گفت ازت بپرسم٬ نیومده پیش تو؟...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2007 14:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرانتز باز: زندگی...پرانتز بسته...اونور پرانتز چه خبره؟</title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>۲۱۶-&lt;FONT size=5&gt;(&lt;/FONT&gt;.......(&amp;nbsp;عروسک دختر همسایه مون..)..(محدثه.)(الهه...)..(زن همسایه مون.....)...(بهم زنگ میزد و هیچ وقت اسمشو نگفت...)...(آرزو..)..(بهارنارنج...)..............(پریسا..)..(شهین.)(مریم)(رخساره....(؟...........شاید یه روز٬ جای این علامت سئوال٬ یکی بشینه و تا آخرش باهام بمونه٬ تا اونجا که پرانتز زندگی مترسک فیلسوف بسته میشه...کات! خوشبحال عمو اسماعیلم: &lt;FONT size=5&gt;(&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.....(زن عمو سکینه.......&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=5&gt;) &lt;/FONT&gt;لطفا! یکی عاشقم باشه..یکی باهام بیاد روستا(جایی که هیشکی نیست)یه کلبه ی قشنگ.دوتا سگ بزرگ.کتاب.فیلم.نوشتن.نوشتن.نوشتن...رودخونه.گوربابای روزگار.بیهودگی ماندن...بودن.رفتن...زن عمو سکینه! تبریک میگم:&lt;FONT size=5&gt;(&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;.........(عمو اسماعیل)...(ماشاالله بهروزی..........&lt;/FONT&gt; خسته شدم هی به دخترای مردم پیشنهاد دادم...یکی بهم پیشنهاد ازدواج بده!...سخت نگیرید دوستان! من دخترم! </description>
<pubDate>Fri, 20 Apr 2007 15:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>۲۱۴- یکی گفت:&quot;چرا تو٬ میباشد را نمینویسی:می باشد؟ چرا حریم کلمات را حفظ نمیکنی؟ &quot; چی گفتم؟ درست یادم نیست. یه چیز اینجوری: &quot; ببین رفیق! توی دنیای ما مترسکها٬ &lt;FONT color=#ff0000&gt;می &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ها عاشقند و باشدها معشوق. نمیتونم دوری اینها رو ببینم. من که به وصال یار نرسیدم٬ بذار &lt;FONT color=#ff0000&gt;می&lt;/FONT&gt; های من٬ ماضیها٬ مضارعها و مستقبلها رو بغل کنن و از زندگیشون لذت ببرن...ترجیح میدادم بجای مترسک فیلسوف٬ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;می &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فعل &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خواهمت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; بودم. یه &lt;FONT color=#ff0000&gt;می&lt;/FONT&gt; خوشبخت...یه &lt;FONT color=#ff0000&gt;می&lt;/FONT&gt; ساده...به همین سادگی:میخواهمت...میخواهمت..میخوامت...&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۱۵-رابرت خره٬ هر گاه کلمه ی منحوس ویسکی را میبیند٬ مست میشود(حتی با دیدن بطری خالی ویسکی...&quot; او از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ مترسک فیلسوف است. آهای رابرت! میدانم حسابی مست شده ای و اگر یکبار دیگر بنویسم &quot;ویسکی&quot; مست تر میشوی و بالا میآوری...کافیست سه بار دیگر بنویسم ویسکی٬ تا رابرت خره در اوج مستی بمیرد و حرام شود.با هم فریاد میزنیم:ویسکی.ویس..کی. بمیر رابرت کافر! و.ی.س.ک.ی. اینهمه نوشته اند:زندگی.عشق.دیوانگی.اما تو...(نگران رابرت نباش! خیلی بیسواده.فکر میکنه ویسکی رو با &lt;FONT color=#ff0000&gt;ص&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; مینویسن:ویصکی(گمونم٬ یه خورده مست شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2007 07:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>۲۱۱- سوباسا یه فوتبالیست تیتیش مامانی بچه&amp;nbsp;سوسول بود(بورژوای کثیف)عاشق نبوغ کاکرو شدم.کاش! ایشی زاکی هافبک وسط تیم کاکرو بود...همشون توی هیروشیما مردن! بمب اتم لعنتی...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۱۲- ماهی کوچولو به خودش میگفت:&quot;وای! اینجه که تاریکه! کسی نمیبینه...پر از آبه...کسی که نمیفهمه&quot; زیرزیرکی خندید و با خیال راحت...ببخشید:شاشید...ماهی کوچولو شاشید! شاشید...تا اینکه آقای کوسه با عصبانیت داد کشید:&quot;کی اینجا خرابکاری کرده...اه..اه..چه بوی بدییییییییییییییییییی...و ماهی کوچولو رو خورد &quot;...درسته دوستان...همیشه گندش در میاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۱۳-کی رو بکشم.آقای غیرت یه گلوله داشت و با خودش میگفت:&quot;کی رو بکشم؟...خودم؟! اون زنیکه ی هرزه..؟!...یا مرتیکه ی عوضی بیشرف...رو؟!... کی رو بکشم؟&quot;...همسایه ها صدای گلوله را شنیدند.چیزی شبیه:&quot;ترق&quot;...&lt;STRIKE&gt;آقای غیرت میگفت:&quot;آخیش! بالاخره کشتمش...&quot;&lt;/STRIKE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2007 10:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://matarsak13.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>۲۰۹-نشستیم کنار اتوبان. ساعت دو نیم شب...خلوت بود.طالب گفت:&quot;اولین&amp;nbsp; ماشین که رد شد٫ تعبیر و تفسیر و فال&amp;nbsp;آینده ی من٬ دومی از حسین و سومی از مترسک٬ قبول؟ &quot; قبول کردیم.پراید مشکی(اولی)٬سیلوی سفید(دومی).چند دقیقه گذشت...گذشت...گذشت.آمبولانس کهنه ی بیمارستان میلاد.&quot;نکنه یکی رگشو زده؟ نکنه تصادفیه؟...اهان! یکی درد داره.آخه میخواد مامان بشه.وای! دوقلو٬ یه جفت دوقلوی تپل مپل مامانی...&quot; مادر و یکی از بچه ها...متاسفیم...&quot;دختره ی جنده! پدر بچه ها کیه؟ کیه کثافت؟...&quot;&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۱۰-&lt;STRIKE&gt;زل زده بود به حوض.یه هزار تومنی سبز...روی فواره...خیس خیس...بالا میرفت و پایین میومد.میخواست برسه به آسمون.عینهو فوراره...مامور پارک که فواره رو خاموش کرد٬پاچه هاشو بالا کشید و رفت وسط حوض.روی سوراخ لوله ی فواره٬یه هزاری خیس...برش داشت.گوشه نداشت!! گوشه ی گمشده٬ هزاری نداشت٬ یا هزاریه گوشه نداشت؟مامور پارک داد کشید:&quot;بیا بیرون احمق! جوونا سر کارت گذاشتن&quot;&lt;/STRIKE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2007 08:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=matarsak13&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>matarsak13</dc:creator>
<guid>http://matarsak13.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
